<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ناگفته ها</title>
<link>http://mlvdz.blogfa.com/</link>
<description>از گفتن آنچه که می خواهیم نترسیم!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 21:25:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وقتی مرد نقاب دار وارد شد!</title>
<link>http://mlvdz.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پیرو کامنت های دوستان در پست قبلی و اثبات دوستی ها و فهم میزان عمق آن! و همچنین با توجه به آن ضرب المثل معروف که &quot; اگر در قزوین در یک کوچه ی بن بست گیر افتادید بهتر است دست ها را به دیوار زده و به خدا توکل کنید &quot; تصمیم گرفته ام که دو دوست عزیزم را هر طور شده ، حتی اگر به قیمت نامه نوشتن به رئیس جمهور و تقاضای کمک از ایشان باشد ، را به &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;یک عدد حضور در مهمانی شام واقع در پیتزا تک با تمامی محتویات! &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;دعوت کنم. حتما می پرسید چرا؟چرا یک هو نظرم عوض شد! آخه امشب فهمیدم زندگی واقعا خیلی کوتاهه و مال دنیا اصلا ارزش نداره! چه جوری اینو فهمیدم! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند مدت پیش که خونه داییم اینا بودیم ، داداشم خبر آورد که چند تا از سوپر مارکت های بزرگ شهرمون رو که خیلی هم فروش دارن و تا نصف شب هم بازن رو دزد زده ! اونم چه جوری !؟ به شکل مسلحانه و با کلاشینکف! القصه ما اونشب کلی به طریقه ی دزدی و حس و حال ملت دزد زده خندیدیم و هی ادای دزد و دزد زده رو در آوردیم! آخه نمی دونستیم که این دزد زده بدبخت چه حالی داره!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ما هر شب مغازه رو ساعت 8.5 تعطیل می کنیم، امشب رفیقم که صاحب کار بنده نیز می باشد ( یعنی قراره که من ماهی 100000 تومن ازش حقوق بگیرم! و هنوز تا برآورده شدن این آرزو 20 روز دیگر باید صبر کنم! ) نزدیکای 8 رفت که یه طلبی رو از یه مغازه دار بگیره ولی دیر کرد! ساعت حدود 9.15 دقیقه بود که زگ زد و گفت &quot; علی پولای تو دخل رو جمع کن و تعطیل کن بیا دم در که بیام دنبالت بریم &quot; منم سریع پریدم و چراغای دم در و جلوی مغازه رو خاموش کردم یعنی که تعطیل و در رو بستم ( نمی شه در رو از داخل قفل کرد! و فقط می شه همینجوری در رو بست! ) و رفتم که دخل رو جمع کنم! از قضا امروز یه مقدار طلب کاری گیر رفیقم اومده بود و اوضاع رله بود و حدودا یه 500000 تومنی در اومده بود واسمون! پولا رو که جمع کردم و گذاشتم رو میز یهو چشمتون روز بد نبینه! یه مرده که هیکلش اینهو آرنولد بود و صورتش رو کاملا با یه چفیه قرمز پوشونده بود ! از ترک موتور پرید پایین و در حالیکه یه مشمای تیره و بزرگ دستش بود اینهو فشنگ پرید تو مغازه! در حالیکه رفیقش بیرون دم در سوار موتور بود و داشت گاز می داد! همین که اومد تو مغازه دستش رو برد تو پلاستیک که یه چیزی در بیاره! نیازی نیست بهتون بگم که عکس العمل من چی بود ! اول یخ کردم! بعدش حس گرمی نیم تنه ی پایین بدنم رو فراگرفت و تا روی زمین ادامه پیدا کرد! 1000 تومن نذر امامزاده محلمون کردم! به خودم گفتم &quot;ای بابا همیشه فکر می کردی چه جوری می میری، بالاخره وقتش رسیده! الوداع ای دوستان خوبم! الوداع ای عشق نا کامم ( البته اینو هم به خودم گفتم &quot; تو که هیشکی بهت پا نداد! عشق نا کامت کجا بود!؟&quot;  ). الوداع ای پراید بابا! اگه می دونستم زندگی اینقدر کوتاهه پیتزا به دوستام می دادم! ای زندگی کوتاه لعنتی ! ای اجل چرا مهلت ندادی یه چند تا کارت شارژ دیگه به این دختر خوشکله که همیشه با بی افش حرف  می زنه و میاد تو مغازه بفروشم! تفو بر تو ای چرخ گردون ! تفو!&quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حتما می گید چرا فکر می کردم در صورت دزد بودن طرف و حضور یک عدد سلاح کلاشینکف در مشمای آن آقای محترم با یک عدد خشاب 30 تایی پر ، کشته می شم! آخه دو راه بیشتر نداشتم! 1 اینکه مقاومت می کردم و پولا رو نجات می دادم! که در این صورت حتی باد یکی از اون تیر ها مرا در اعماق جهنم فرو می برد! و دوم اینکه بدون هیچ مقاومتی پولها را درون یک عدد مشمای با کلاس که آرم مغازه هم روی آن حک شده می ذاشتم و تقدیم می کردم که در این صورت هم این دوست بنده مرا با لگد لطف خویش به همان جهنم می فرستاد!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از اونجا که می دنستم دیگه راه فراری ندارم، ترجیح دادم آخرین لحظات عمرم رو در سکوت بگذرونم( دقیقا مثل بچه کوچیکایی که پوشکشون رو خراب می کنن و ساکت و آروم می رن یه گوشه می شینن! غافل از اینکه بوی ...شون همه دنیا رو بر می داره!. خلاصه داشتم اشهدم رو می خوندم که طرف دستش رو از تو مشما بیرون آورد و گفت : &quot; می شه یه کپی از این کارت ملی واسم بگیری؟!!!!!!! &quot; &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من در اون لحظه همچون افلاطون که از شوق کشفش لخت از حموم دوید بیرون ! فریاد زدم &quot; به خدا دستگاه کپی رو خاموش کردم! به خدا نمی تونم کپی بگیرم! &quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بقیش رو نمی گم چون خیلی زایست!( ضایع؟! ) و همین جا اعلام می کنم &quot; برای صرف پیتزا می تونید به پیتزا تک دزفول مراجعه کنید مهمون من!&quot;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 21:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mlvdz&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>mlvdz</dc:creator>
<guid>http://mlvdz.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشکلات مالی</title>
<link>http://mlvdz.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>
با این 15400 تومن پول قبض موبایل مجموع بدهی هام به 80000 هزار تومن رسید! پس نتیجه گیری می شود در جواب این دو کامنت دوستان :&lt;p&gt;&quot;عاااااااااااااااااااااااااااالییییییییییییییییییییییییییییی&lt;img src=&quot;http://www.blogfa.com/cmt/images/4.gif&quot; /&gt;&lt;br /&gt;می دونی که هر کی میره سر کار چیکار باید بکنه؟&lt;br /&gt;باید شام پیتزا بده به دو تا از دوستاش &quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&quot;پیرو فرمایشات بالایی لازمه یادآوری کنم که تا قبل از موضوع کارت که اون پایین پیتزا رو قبول فرمودی&lt;img src=&quot;http://www.blogfa.com/cmt/images/7.gif&quot; /&gt;دلسترم بابت سرکار رفتنت&lt;img src=&quot;http://www.blogfa.com/cmt/images/4.gif&quot; /&gt; &quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باید بگم : پول پیتزا نداروم! سیت سمبوسه می یاروم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;از دلستر هم خبری نیست! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;آمو وضع مالی خرابه ! نداروم!! کامپیوترم خرابه ! پول نداروم تعمیرش کنوم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از 100000 تومنی که حقوقمه فقط 20000 تومنش می مونه که فقط بلیط رفت و برگشتم به دزفول ( واسه انجام کارای فارغی میشه 11000 تومن ! یعنی تو این چند روزی که دزفولم یه لقمه نون نمی خوام بخورم! خوب اینم واسه 9000 تومن باقی مانده! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تازه هنوز سفتاش ته مونده! ADSL ثبت نام کردم اول برج میان واسه راه اندازی ! 40000 تومن هم باید بدم به اونا! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجوری پول سمبوسه هم نداروم ! سیت کوفته میاروم!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 09:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mlvdz&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>mlvdz</dc:creator>
<guid>http://mlvdz.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصمیم آدم عاقل!</title>
<link>http://mlvdz.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>
یک آدم عاقل چی کار می کنه؟ &lt;p&gt;رویاپردازی نمی کنه و به چیزای الکی هم دل نمی بنده!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن : این چند مدت هر چی وبلاگ دوستان بلاگی رو می خونم همش غم و غصه می بینم! می شه یه رو مشکل همه بچه ها حل بشه؟ واقعا می شه؟&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 21:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mlvdz&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>mlvdz</dc:creator>
<guid>http://mlvdz.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کار که عیب نیست!</title>
<link>http://mlvdz.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>یه کار پیدا کردم بالاخره ! ۹ ساعت کار در روز ! یکی از دوستام که مغازه لوازم و التحریری داره بهم پیشنهاد داد که دو ماهی که می خواد واسه امتحانای ترمش درس بخونه برم مغازه جاش! احتمالا دستمزدم ماهی ۱۰۰۰۰۰ تومن باشه! خلاصه کار که عار نیست. منم قبول کردم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 16:15:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mlvdz&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>mlvdz</dc:creator>
<guid>http://mlvdz.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ارتباط مستقیم با صحرای عرفات!</title>
<link>http://mlvdz.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اول نوشت :&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آره خوب می دونی! این سعادت نصیب هر کسی نمی شه ! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;روز عرفات ! دعا و راز و نیاز! اظهار بندگی در مقابل خداوند متعال ! به احساسات ناب انسانی پی بردن ! ( واقعا؟؟!! ) خوب خیلی سعادت می خواد که خدا به صورت ناگهانی بطلبه ! و مستقیم وصلت کنه به اونجا! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وسط نوشت : &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پنج شنبه شب پیش خونه داییم اینا بودیم که همونطور که گفتم وظیفه ی خطیر صیانت ( درست نوشتم؟!! ) از خونشون رو به ما سپرده ! حالا چرا می گم خطیر فقط به این جمله که زن داییم وقتی داشت می رفت به ما گفت توجه کنین : &quot; دست خدا سپردمتون ! خونمون رو هم دست شما سپردم! &quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیدین ؟ نه انصافا مسئولیت به این سنگینی رو کی می تونه قبول کنه ! انصافا ما هم نمی خواستیم قبول کنیم !!! ولی خوب ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خلاصه پنج شنبه با یه هف هش دهتایی از بچه ها ( بصورت متغیر ) مشغول ورق بازی و پایکوبی به مناسبت ایام مبارک و ... بودیم و از قضا 4 تامون می خواستیم صبحش با یکی از دوستامون بریم کوه! کدوم کوه؟ همون کوهی که آهو زیاد داره ولی از نوع انسانیش! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تا مشغول بازی و ... بودیم دیدیم که ای دادو بیداد ساعت 3 شده و ما هم 5 می خوایم بریم کوه! حالا چیکار کنیم! با 2 ساعت خوابیدن که نمی شه رف کوه! به هر زوری بود بچه ها رو راضی کردیم که دیگه وقت خوابه و خوابیدیم!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هنوز چشمامم رو رو هم نذاشته بودم که دیدیدم ای بابا ! تلفن داره زنگ می خوره! گفتم ای دادو بیداد ساعت 5 شده و وقت رفتنه! بلند شدم دیدم اون 3 نفر دیگه هم مشغول نالیدن هستند! چون هیشکی حاضر نبود از جاش بلند شه من رفتم و گوشی رو برداشتم!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از اون جایی که ما بچه های بسیار فعال و مودب و خوش قولی هستیم و من پشت تلفن باید از این صفات پسندیده ی خودم و دسوتانم دفاع می کردم ( آن نفر پنجم در واقع ما را خوب نمی شناخت! ) بدون توجه به اینکه طرف مقابل پشت تلفن چه می گه ( البته خواب هم بودم و اصلا نمی فهمیدم طرف چی میگه! ) خواستم بگم که ما مثلا خیلی وقته که از خواب بیدار شدیم و الان کاملا آماده ایم و منتظر! این بود که با صدای بلند گفتم &quot; سلام علی ، ما آماده ایم ، تو کجایی بیایم دم در!! &quot; که با شنیدن این جمله از پشت خط خواب کلا از مخم پرید! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;-&quot; من گم شدم!&quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;= جان !!!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;- منزل عسکری!؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;= درسته بفرمایید &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;- من آرمون هستم ! الان در صحرای عرقات گم شدم! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;= هوم؟!! ها ؟!! ( به نظر شما من باید چی می گفتم اینجا!!؟؟ )&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;- من دوست آقای عسکری هستم ، الان تو صحرای عرفات گم شدم! تنها شماره ای که بلد بودم همینه! الان با موبایل یه نفری دارم زنگ می زنم! زنگ بزنید به آقای عسکری بگید که من روبروی پاسگاه شماره 9 ایستادم ( بعدا فهمیدیم که تو عرفات اصلا پاسگاه وجود نداره!! ) و هی پشت سر هم داشت می گفت که من گم شدم .و آخرین جمله ای که من شنیدم گویی کسی که از ته غار داد بزنه ، این بود &quot; پاسگاه شماه نه نه نه نه... ( مثل اکو بخونین!! ) و تماس فرت شد!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گوشی رو گذاشتم دیدم همه ی بچه ها از داد و بیداد طرف پشت گوشی بیدار شدن ( البته به غیر از پسر خالم که با گرفتن نبضش فهمیدیم زندس!) و تازه ساعت 4 بود! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خلاصه قسمت همتون بشه که با صحرای عرفات ارتباط مستقیم داشته باشین و خدا بصورت غیر حضوری بطلبتون! این آقا هم که با تلاش بسیار زیاد تیم خانواده داییم اینا بالاخره پس از ساعت ها گم شده گی پیدا شد رئیس همون آی اس پی هستش که اینترنتش از همه جای ایران گرونتره و می کنه تو پاچه ملت!! ( اگه اینو می دونستم همون موقع اصلا بهش می گفتم کلا شماره رو اشتباه گرفتی!! چون ما هم از خودش می خریم! )&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی نوشت :&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;-می دونم پستم خیلی طولانی شد! دوست دارم طولانی بنویسم که عادت کنم! زود خسته نشم! ببخشید دیگه!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;- کسی تو کارت فضولی نکنه ، بلند صلوات بفرست!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 10:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mlvdz&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>mlvdz</dc:creator>
<guid>http://mlvdz.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ مفت!</title>
<link>http://mlvdz.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اول نوشت
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یه وقتایی یهو چیزایی به ذهنم می رسه که بنویسم. مثلا بعضی از صحبتا که شاید واسه دیگران مهم نباشه و یا اینکه مطرح کردن عمومیش درست نباشه. ولی چون جز اینجا هیچ جای دیگه نمی نویسم یه جورایی مجبورم.ببخشید.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وسط نوشت&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند روز پیش من و پسر خالم&quot;س&quot; خونه داییم تنها بودیم. نمی دونم چی شد که صحبت رفت سر یکی از دخترای فامیل.گفتم پشت سر &quot;م&quot; خیلی حرف در آوردن! خداییش نامردی بود. این قدرا هم دختر بدی نبود ها. پسر خالم برگشت گفت ، نه الکی حرف در نیاوردن، خیلی چیزا بوده. گفتم مثلا چی ؟ گفت تو اصلا می دونی این با چند نفر به طور همزمان دوست بوده ! با خود من ۱ سال دوست بود و با هم می رفتیم بیرون ، به مامانش می گفت می رم دانشگاه بعد به من زنگ می زد با هم میرفتیم پارک صاحلی و عشق و صفا! تازه تو زمان عروسی فلانی با پسره &quot;م&quot; دوست بود و هر گوشه خالی گیر می آوردن می رفتم واسه .... گرفتن و ... . یه مدت هم با داداش &quot;م&quot; دوست بود ! همون موقع هم با &quot;الف&quot; رفیق بود. اینا رو که گفت خواست ادامه بده که گفتم من قضیه &quot; الف &quot; رو می دونستم و علاوه بر اینا از محمد شنیده بودم که با یه پسر دیگه به غیر از اینا که تو گفتی هم بوده!! گفت قضیه هر دو &quot;الف&quot; رو می دونی ؟ دیدیم راس می گه با &quot; الف ع &quot; هم یه مدت تلفنی حرف می زد...&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد از هیجان مثل بمب منفجر شد و گفت تو اصلا می دونی چرا بابا بزرگش سکته زد؟! با تعجب و خنده گفتم نه! گفت همین پسره که الان شوهرشه و همکار باباشه یه بار می یاد خونشون که ماهوارشون رو نصب کنه  و اونجا &quot;م&quot; رو میبینه، نمی دونم چه طوری شمارش رو گیر میاره و باهاش رفیق میشه! یه شب که می خواستن برن با هم بیرون بابابزرگش اونا رو می بینه و از فرط ناراحتی می افته و سکته می کنه&lt;sup&gt;۱&lt;/sup&gt; که البته به خیر گذشت و همه چی با خواستگاری و عقد دو تاشون بدون اطلاع دیگران جمع و جور شد ( توضیح اینکه من احتمال می دم یعنی فکر می کنم &lt;sup&gt;۲&lt;/sup&gt; بین همه ی رفیقای دختره فقط همین یکی قصد و نیت پاک داشته! و اصلا اینجوری نبوده که به خاطر لو رفتن قضیه دختره بره تو پاچش ). پسر خالم یه کم خندید و ادامه داد .... . &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در تمام مدتی که داشتیم حرف می زدی برای حفظ ظاهر نیشم رو تا بناگوش باز کرده بودم! ولی داشتم از فرط ناراحتی می ترکیدم!&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تا اینجای قصه به من هیچ ربطی نداره! حتی برام مهم نیست که کار خانم &quot; م &quot; که از اقوام نزدیک مادر بزرگم هم هست درست بوده و یا غلط. اصلا به من چه! ولی خوب ...&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اسفند ماه پیش که من دزفول بودم، از داداشم شنیدم که واسه پسر خالم &quot;م&quot;&lt;sup&gt;۳&lt;/sup&gt; از دختره &quot;م&quot; خواستگاری کردن ، و اونا در جواب گفتن که &quot;م&quot; یه خواستگار دیگه داره و بهشون جواب مثبت دادیم. خالم هم که این جواب رو می گیره می یاد پیش مادر بزرگم و چون مادر بزرگم خیلی مهربون بود و غصه خور ملت! با آه و ناله و زاری جریان رو تعریف می کنه( البته خالم هم هیچ کدوم از جریان های بالا رو نمی دونسته! ). مادر بزرگ بیچاره هم خیلی ناراحت میشه و طبق گفته های مامانم و دادشم اینا اون چند روز رو همش داشته با نارحتی از اون اقوام خیلی نزدیکش گله می کرده که چرا دخترش رو داده غریبه و نداده نوه من!&lt;sup&gt;۴ &lt;/sup&gt;یک روز بعدش که من از دزفول اومدم عقد دختره بود . و فردا شبش،مادر بزرگ که همیشه بار کش غصه های ملت ، مخصوصا اون یکی خالم و بچه هاش بود ، سکته مغزی زد و رفت تو کما....&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و دیگه هیچ وقت بیدار نشد.......&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زیر نویس&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;۱- چون در کل بسیار خانواده مذهبی هستند و اتفاقا پدر بزرگش هم آدم معتمد و متشخصیه!&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;۲- احتمال دادن و فکر کردن اصلا و به هیچ وجه به معنی درست بودن قضیه نیست!&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;۳- این موضوع از طرف خالم مطرح شده بوده و پسر خاله ... من که اصلا نمی دونه خواستگاری و ازدواج چیه با اینکه دختره رو خوب می شناخت و می دونست که به دردش نمی خوره ، حتی به مامانش و مادر بزرگ نگفته بود که بابا من اصلا اینو می خوام! شما اینقدر خودتونو ناراحت نکنین!&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;۴- آخه دختره هم قشنگه و هم اینکه همه فکر می کردن خیلی پاکه! خودم هم همین فکرو می کردم واسه همین اولش به پسر خالم گفتم که پشت سرش حرف در آوردن!&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی نوشت&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;*مرگ مادر بزرگم تاثیر خیلی بدی رو زندگیم گذاشت. خیلی دلم واسش می سوزه.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;* * می دونم نوشتن این چیزا تو بلاگم اصلا کاره درستی نیست و پسر خالم هم کار درستی نکرده که اینا رو به من گفته ، ولی خوب بالاخره ناگفته ها رو باید یه جایی می نوشتم!&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;*** دانشگاه لعنتی و کارمند بی پدر و مادرش کارای فارغ التحصیلیم رو انجام نمی دن که برم دنبال زندگیم! شدیدا احساس پسرفت و حماقت می کنم!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 07:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mlvdz&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>mlvdz</dc:creator>
<guid>http://mlvdz.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mlvdz.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>اول نوشت :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۶ آبان تولد ۳ سالگیه وبلاگم بود که خودم هم یادم نبود! سه سال نوشتم از خاطرات شروع کردم و رسیدم به نا گفته ها!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وسط نوشت :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون ۱ خط و نصف آخری که نوشتم باعث شد که رکورد اظهار لطف دوستان در ماه های اخیر در وبلاگ من شکسته بشه و به عدد ۱۰ برسه! این نشون دهنده اهمیت این جور مسائل در زندگی آدماست. یا در واقع بگم که ما ها این موضوعات رو خیلی دوست داریم نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب می دونم که چرت نوشتم این تیکه بالا رو ! ولی خوب اصولا ما چرت گفتن در این جور مسائل رو هم دوست داریم نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو ایران به زن ها خیلی ظلم میشه ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 08:42:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mlvdz&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>mlvdz</dc:creator>
<guid>http://mlvdz.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حاجی</title>
<link>http://mlvdz.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اول نوشت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می گن اولین باری که آدم روی زمین فرود اومد ، افتاد تو هند! و حوا افتاد تو جده ! وقتی آدم اومد دنبال حوا ، سر راهش خونه کعبه ( یا یه همچین چیزی ) رو ساخت. و خدا ازش قول گرفت که بعدا هم بیاد اونجا و بهش رسیدگی کنه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند سال بعد از اینکه آدم دست زنش رو گرفت و رفت سر خونه و زندگیش و بچه هاشون بزرگ شدن و دقیقا همون زمانی که وقت ازدواج هابیل و قابیل بود و دعوا بالا گرفته بود ، آدم یادش اومد ( یا خدا یادش آورد!) که باید بره به کعبه یه سری بزنه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همون زمانی که آدم رفته بود حج!!! دعوا بالا گرفت و قابیل هابیل رو کشت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وسط نوشت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هفته پیش داییم رفت مکه ! و برای مدت یک ماه خونش رو داد دست ما! از اونجا که بچه ها خیلی اهل دل هستن ، قرار بساط ورق بازی و رقص و ... تو خونه حاج داییم گذاشته شد! ولی از شانس بد روز اول هممون رفتیم به کوری و این ویروس نامرد ( شما فرض کنین آنفولانزا ) زد هممون رو ناک اوت کرد! این شد که یک هفته جز تلفن رایگان خونه دایی اینا، هیچی حال نمی داد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باور کنین ماه ها دلم می خواست که شماره تلفنش رو داشته باشم تا لااقل یه مسیج بهش بدم! ولی حالا که دارم احساس می کنم که نمی تونم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 09:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mlvdz&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>mlvdz</dc:creator>
<guid>http://mlvdz.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرار مغز ها!</title>
<link>http://mlvdz.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همش تو فکرم که چطور میشه از این کشور رفت!؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 20:30:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mlvdz&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>mlvdz</dc:creator>
<guid>http://mlvdz.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به دزفول</title>
<link>http://mlvdz.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از روزی که پروژه ام رو تحویل دادم ۱ ماه می گذره و همه نمره هام رد شده ، ولی نامردا هنوز کارای تصفیه حسابم رو انجام ندادن! میگن وقت نداریم برو ۱ ماه دیگه بیا. به خیال اینکه دیگه وقت تصفیه حساب شده رفتم دزفول ولی خانم با کمال خونسردی به من میگه &quot; کی گفته بود بیای ؟ برو ۱ ماه دیگه بیا ، وقت ندارم! &quot; . مسخرس،۶ ساعت راه کوبیدم و رفتم دزفول و خودم رو در معرض آنفولانزای نوع آ قرار دادم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; (آخه تو خوابگاه دانشگاه ۶ نفر آنفولانزا گرفتن!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; ) و این طوری جواب گرفتم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن : هر کس رو تو این دنیا می بینی یه عشق ( از نوع جنس مخالف ) واسه خودش در نظر گرفته ! و اونایی که دیر جنبیدین........&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 09:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mlvdz&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>mlvdz</dc:creator>
<guid>http://mlvdz.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
