اول نوشت!
می گن اولین باری که آدم روی زمین فرود اومد ، افتاد تو هند! و حوا افتاد تو جده ! وقتی آدم اومد دنبال حوا ، سر راهش خونه کعبه ( یا یه همچین چیزی ) رو ساخت. و خدا ازش قول گرفت که بعدا هم بیاد اونجا و بهش رسیدگی کنه!
چند سال بعد از اینکه آدم دست زنش رو گرفت و رفت سر خونه و زندگیش و بچه هاشون بزرگ شدن و دقیقا همون زمانی که وقت ازدواج هابیل و قابیل بود و دعوا بالا گرفته بود ، آدم یادش اومد ( یا خدا یادش آورد!) که باید بره به کعبه یه سری بزنه!
همون زمانی که آدم رفته بود حج!!! دعوا بالا گرفت و قابیل هابیل رو کشت!
وسط نوشت!
هفته پیش داییم رفت مکه ! و برای مدت یک ماه خونش رو داد دست ما! از اونجا که بچه ها خیلی اهل دل هستن ، قرار بساط ورق بازی و رقص و ... تو خونه حاج داییم گذاشته شد! ولی از شانس بد روز اول هممون رفتیم به کوری و این ویروس نامرد ( شما فرض کنین آنفولانزا ) زد هممون رو ناک اوت کرد! این شد که یک هفته جز تلفن رایگان خونه دایی اینا، هیچی حال نمی داد!
پی نوشت!
باور کنین ماه ها دلم می خواست که شماره تلفنش رو داشته باشم تا لااقل یه مسیج بهش بدم! ولی حالا که دارم احساس می کنم که نمی تونم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:53  توسط علی
|
همش تو فکرم که چطور میشه از این کشور رفت!؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:1  توسط علی
|
از روزی که پروژه ام رو تحویل دادم ۱ ماه می گذره و همه نمره هام رد شده ، ولی نامردا هنوز کارای تصفیه حسابم رو انجام ندادن! میگن وقت نداریم برو ۱ ماه دیگه بیا. به خیال اینکه دیگه وقت تصفیه حساب شده رفتم دزفول ولی خانم با کمال خونسردی به من میگه " کی گفته بود بیای ؟ برو ۱ ماه دیگه بیا ، وقت ندارم! " . مسخرس،۶ ساعت راه کوبیدم و رفتم دزفول و خودم رو در معرض آنفولانزای نوع آ قرار دادم
(آخه تو خوابگاه دانشگاه ۶ نفر آنفولانزا گرفتن!!
) و این طوری جواب گرفتم!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن : هر کس رو تو این دنیا می بینی یه عشق ( از نوع جنس مخالف ) واسه خودش در نظر گرفته ! و اونایی که دیر جنبیدین........
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:41  توسط علی
|
برنامه جمعه هر هفته شده این:
خرید مرغ یا گوشت، آماده سازی های اولیه ، جمع شدن بچه ها و حرکت به سمت پارک ساحلی با پارس عسکر! ورق بازی از انواع مختلف! به سیخ کشیدن مرغا یا کبابا ، بلند کردن صدای سیستم ماشین ( انواع آهنگ ها نظیر لب کارون ، کنسرت امید و ... ) و انواع رقص ( هر کی رقص مخصوص خودش رو داره ) و نهایتا برگشت به خونه در حالیکه همه تو ماشین در حال داد زدن و ... هستیم و صدای ضبط رو آخره !!!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن : این هفته عروسی یکی از بچه ها بود. حسابی ترکوندیم. برنامه حرفای شر و ور ، واسه جمعه ردیف بود. ( حرف های ناب مخصوص ایرانی ها از نوع رقص ملت گرفته تا مستی بابای داماد تا جد و آباد خانواده عروس! )
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:17  توسط علی
|
همیشه یه حس مزخرف بهم می گه که وظیفه ام رو در مقابل دیگران خوب انجام نمی دم! زیاد فرق نمی کنه که کی باشه فقط میزان این حس متفاوته ! یه حس تانوانی. هیچ وقت نتونستم درک کنم که آدم ها با هم فرق دارن!
شب. شب ها وقتی می خوام بخوابم غمی بزرگ روی دلم رو می گیره ! بزرگ تر از اون چیزی که حتی خودم فکرش رو می کنم.
همه ی اون کاستی هایی که در طول روز و همه دوران زندگیم احساس کردم باهم در درونم شروع به غلیان می کنه و یکباره من رو از پا در میاره . هیچ گریزی نیست! فقط یه مسکن هست. نمی دونم کیه یا اینکه کجاست ولی اسمش رو می دونم که می گن خداست! شاید به خاطر اینکه به خودم القا می کنم که هیچ کاستی نداره و همه چی از دستش بر می یاد ، واسم می شه یه پناه . نه اینکه کار خاصی واسم انجام بده ، فقط کمکم می کنه بخوابم. فقط درد رو ساکت می کنه. برای یک شب.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن : هیشکی حس تنهایی انسان رو تو این دنیا پر نمی کنه. این یه قانونه!
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:41  توسط علی
|
ترم اول که بودم تازه شروع کرده بودم به نوشتن ، همونایی که اصطلاحا بهش میگن دست نوشته! همونایی که همش سوخت. یعنی سوزوندمش. انصافا خیلی فاز داد . شب تصمیم گرفتم و صبح زود پا شدم و دم در خونه دانشجویی مون ، تو اندیمشک ، سوزوندمش. پشیمون نیستم ولی نمی دونم کارم درست بوده یا نه! اون موقع ترم 4 بودم. ساکن اندیمشک! بعد از اون به خودم قول دادم که دیگه هرگز ننویسم!!! ولی همون ترم دوباره نوشتم. چند روز پیش داشتم جزوه هام رو نگاه می کردم دیدم پره از اون نوشته ها!
اندیمشک:
ترم 4 بودم. بعد از کلی در به دری بالاخره اومدم پیش بچه های همشهریم و باهاشون هم خونه شدم. خونه خیلی بزرگی بود. با 3 اتاق و یه پذیرایی بزرگ! حیاطش هم خیلی بزرگ بود. 7 نفر بودیم. من ( علی ) ، میثم ، مسعود ، رضا ، علی ، امیر حسین و امین . رضا و امیر حسین و امین ، سرباز بودن و پادگان معروف دوکوهه خدمت می کردن. خونه چسبیده بود به تالار گلها. یه پارک خوشکل هم جلوش بود. با اینکه معمولا سر و صدای تالار اذیت می کرد ولی همسایه بودن با تالار عروسی و دیدن تیکه میکه های باحال ( خوب معمولا خیلی هم آرایش می کردن و میومدن عروسی!!!) ارزش دردسراش رو داشت. واسه من که اون ترم درسام خیلی سنگین بود این کار به عنوان عاملی برای تجدید روحیه محسوب می شد.
وسایل خونه تکمیل بود ( البته از نوع دانشجوییش ! ) و با ماهواره ای که بچه ها اضافه کرده بودن زندگی خیلی حال می داد بهمون. یادم نمی ره که ماهواره رو روشن می کردم می ذاشتم کانال PMC ( این کاناله عشق منه ) و حسابی درس می خوندم! خیلی فاز می داد.
صبح های زود بچه ها می رفتن پادگان واسه همین تقریبا همیشه زود بیدار می شدم. صبح هایی که تو خونه با میثم تنها بودم (بچه ها معمولا خواب بودن) میثم زود منو بیدار می کرد و از نرگس سوال می پرسید. خودش می گفت 8 سال با نرگس دوست بوده بعد رابطشون بهم خورده! همیشه آمار نرگس رو از من می خواست ( الان هم می خواد!!!) چون نرگس دانشگاه ما بود و من همیشه می دیدمش . ولی میثم دانشگاه آزاد بود. وقتی در مورد نرگس صحبت می کرد احساس می کردم که ته دلش فکر می کنه که یه روز دوباره نرگس برمیگرده! ولی خوب می دونستم اون روز هیچ وقت نمیاد. می دونستم نرگس نامزد کرده و داره ازدواج می کنه! ( الان ازدواج کرده ) میثم خوش هم می دونست ولی شاید نمی تونست فراموشش کنه! مثل من که شاد نتونم اندیمشک رو و اون خونه و اون نرده های فلزی که در اوج دپرسی بهش تکیه می دادم و به دخترهای زیبا و زشتی که برای عروسی خودشون رو ارایش کرده بودن نگاه می کردم رو فراموش کنم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن : درسم تموم شده و الان منتظرم برم خدمت مقدس سربازی !!!
پ ن : این روزا فحش خیلی خیلی زیاد می دم. سبک می شم حسابی !
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:52  توسط علی
|