عنوان نمی خواد
نیازی به توضیح نیست، می خوام یه کم تغییر کنم. باید بنویسم ، دیگه دلیلی نداره اون چیزایی که تو ذهنم می گذره پاک کنم. فکر کردم که بهتره مخفی بنویسم. ولی می بینم که بلاگ من زیاد هم خواننده نداره ، پس همین جا می نویسم.
سوسنگرد!
ما دو سال سوسنگرد بودیم! سال 69 و 70 . تازه جنگ تموم شده بود. سوسنگرد که در بهترین حالت می تونست یه بخش ( کمتر از یک شهر) باشه ، زمان ورود ما فقط یه خرابه بود. شهر عرب نشین و فوق العاده کثیف! من اون موقع 4 سالم بود. ولی خوب خیلی چیزا یادم هست. سال اول تو یه خونه بودیم که به اندازه یه قصر بزرگ بود. وسایلی که ما برده بودیم فقط تو 2 تا از اتاقاش جا می شد و بقیه اتاقاش خالی بود. همون سال بابام یه موتور گرفت. دقیقیا صحنه ای که بابام با موتور جدیدش بر اولین بار وارد خونه شد. یادم هست. ( خوب یادم هست که دو تا تخم مرغ گذاشتیم زیر چرخواش ولی یکیش نشکست!)
ادامه دارد...
