تبليغاتX
ناگفته ها

ناگفته ها

از گفتن آنچه که می خواهیم نترسیم!

عنوان نمی خواد


نیازی به توضیح نیست، می خوام یه کم تغییر کنم. باید بنویسم ، دیگه دلیلی نداره اون چیزایی که تو ذهنم می گذره پاک کنم. فکر کردم که بهتره مخفی بنویسم. ولی می بینم که بلاگ من زیاد هم خواننده نداره ، پس همین جا می نویسم.


سوسنگرد!

ما دو سال سوسنگرد بودیم! سال 69 و 70 . تازه جنگ تموم شده بود. سوسنگرد که در بهترین حالت می تونست یه بخش ( کمتر از یک شهر) باشه ، زمان ورود ما فقط یه خرابه بود. شهر عرب نشین و فوق العاده کثیف! من اون موقع 4 سالم بود. ولی خوب خیلی چیزا یادم هست. سال اول تو یه خونه بودیم که به اندازه یه قصر بزرگ بود. وسایلی که ما برده بودیم فقط تو 2 تا از اتاقاش جا می شد و بقیه اتاقاش خالی بود. همون سال بابام یه موتور گرفت. دقیقیا صحنه ای که بابام با موتور جدیدش بر اولین بار وارد خونه شد. یادم هست. ( خوب یادم هست که دو تا تخم مرغ گذاشتیم زیر چرخواش ولی یکیش نشکست!)

ادامه دارد...


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:8  توسط علی  | 

افسردگی پس از زایمان!

همیشه فکر می کردم که اینا ، یعنی یه چیزایی مثل افسردگی پس از زایمان یه مشت مزخرفاتیه که دکترا می گن. تا اینکه یکی از آشناهای نزدیکمون بعد از زایمانش دچار این مشکل شد. و من فهمیدم که نه واقعا یه چیزایی هست !!!

هر دانشجویی که درسش تموم می شه اصطلاحا می گن " فارغ " شده. این فارغ شدن که من تجربش می کنم الان احتمالا یک سری شباهتایی با اون فارغ شدن داشته باشه. دوتاش رو من تجربه کردم.!!!

شنیدین که هر کی که فارغ بشه تا یه مدت همش فکر می کنه که هنوز هم بچه تو شکمشه !!  خوب منم هنوز هی فکر می کنم که دانشجو ام و ادای دانشجو ها رو در میارم.

دوم همون افسردگی پس از زایمان!، ببخشید بعد از فارغ شدنه از درس که من دچارش شدم!! 

واقعا سخته نه!؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:21  توسط علی  |