تبليغاتX
ناگفته ها

ناگفته ها

از گفتن آنچه که می خواهیم نترسیم!

اصول سرمایه گذاری موفق!

 

ترم ۱ که تازه اموده بودیم دانشگاه و با محیط جدیدی آشنا شده بودیم که سرشار از اختلاط بود. اون روزا بعضی از ما ها ( مثل من ) بچه مثبت بودیم و اصلا کاری به این نداشتیم که وارد محیط مختلط شده ایم. تنها سرگرمی ما این بود که نگاه کنیم.این قدر نمی فهمیدیم که در مقابل دستور کار خواستم یک هفته در میان ( همون هفته ای که نوبتومون بود) نیز عکس العمل مناسب نشان نمی دادیم.

بعضی های دیگه سر و گوششون می جنبید و با جنس مخالفشون ( بیشتر از نوع هم کلاسی ) حرف های گوناگون ( لاس ) می زدند و پیش خودشون فکر می کردند که مخ زن ترین افراد عالمند!

بعضی ها با بچه ها می رفتند بستنی آسمان و پول بستنی رو حساب می کردند !!!! به این امید که سرمایه گذاریشون یک روز به ثمر برسه ! اما متاسفانه این دوستان به نا چیز بودن امور دنیوی و اهمیت عشق و علاقه پی نبرده بودند!

و اما گروهی که اصول سرمایه گذاری موفق را رعایت کردند و سرمایه اشان به هدر نرفت! این گروه از راه قلب دوستان وارد شدند و با انجام کار هایی که من بلد نیستم ! ( اگه بلد بودیم که سرمایه گذاری می کردیم ! ) توانستند موفق شوند! البته کار مهمی که این گروه انجام دادند شناسایی کیس های مناسب و با آتیه بود که خود کار بسیار شگرفی بود.

اکنون بعد از چهار سال آنها نظاره گر به بار نشستن زحمات خود هستند و ما نیز که هنوز داریم نگاه می کنیم ، هر بار با دیدن سرمایه به بار نشسته ی آنها می گوییم «

این است اصول سرمایه گذاری موفق

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:4  توسط علی  | 

 

اول از همه کلی فکر کردم در موردش. اینکه فردا دانشگاه تموم می شه و میرم خونه! تابستون  دوران گشت خدمت سربازی!

نتیجه این بود که کار درستی می خوام انجام بدم. پس رفتم دنبالش. همه چی خیلی خوب پیش رفت.

فقط لازم بود یه تماس بگیرم! تا اینکه ...

یکی از بچه ها فهمید. کلی با هم حرف زدیم. دو دل شدم!

شماره رو دارم ، کافیه فقط یه زنگ بزنم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:23  توسط علی  | 

مخ!

 

این روزها همه مخ می زنند! شما چطور؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:56  توسط علی  | 

اژدها

 

امروز با همکلاسی هامون رفته بودیم یه بازدید علمی از تصفیه خانه بزرگ اهواز. بعد از بازدید برای صرف ناهار  رفتیم پارک لاله تا سالاد الویه هایی که به سرآشپزی همسایمون درست شده بود رو بخوریم. بعد از خوردن ناهار رفتیم یه کم اژدها سواری کنیم که متاسفانه اژدها من رو خورد!!

متاسفانه وقتی سوار اژدهای کشتی وایکینگ ها شده بودیم حالم بد شد و فشار افتاد! نه که فکر کنید ترسیده باشم ها ! باور کنید فشارم افتاده بود! برا همین شروع کردم به داد زدن که نگهش دار نگهش دار. بچه ها هم کلی بهم خندین. مخصوصا دخترا که ردیف جلوی من نشسته بودن .

اژدها منو خورد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:43  توسط علی  |