تبليغاتX
ناگفته ها

ناگفته ها

از گفتن آنچه که می خواهیم نترسیم!

این دیگه آخرشه!

دوستان عزیزم !!!

از آنجایی که دوستی ها دیگر بوی ... گرفته و دیگر هیچ دوستی برای دوستش تره هم خورد نمی کند و من سال هاست که منتظر تشکیل جلسه ی شورای دوستان برای حل مشکل " چرا هیشکی علی رو دوست نداره !!! " هستم ، بصورت کاملا انتحاری ، تا حل این مشکل از دنیای وبلاگ نویسا خداحافظی می کنم.

با تشکر از شما .

کسی که هیچ کس او را دوست ندارد. علی

دوستان عزیز لطف کنید از دادن دلداری خودداری فرمایید. چون داداشم تازه یه لب تاب دل گرفته و خودمون دل داریم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 1:28  توسط علی  | 

Girl Friend

 

امروز یه ایمل واسم اومده بود !!! از طرف یه دختر خانومی به اسم " مری لئو " ( خودش نوشته بود میس!!)

نوشته بود : ما تا حالا همدیگر رو ملاقات نکردیم ، ولی من معتقدم که طبیعت انسان ها اونا رو به هم نزدیک می کنه . حالا من این پیغام رو به شما دادم که اگر خواستی یه دوست دختر داشته باشی بتونیم با هم دیگه بیشتر آشنا بشیم!!! "

البته متن نامه رو بصورت خلاصه واستون ترجمه کردم و نوشتم! نمی دونم از کجا هم فرستاده شده بود!!! ولی تا خواستم گزینه ی ریپلای رو بزنم و جوابشو بدم یهو جی میل ترکید و کل اینترنت منهدم شد!!! ای بابا مثل اینکه قسمت نبود ما هم بریم خارج.

قسمت این است که برای همیشه تنها بمانیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 0:36  توسط علی  | 

بستنی

 

اول از همه به شدت تکذیب می کنم! حالا خودتون فکر کنین که من چی رو تکذیب می کنم!

دیشب یه کار فوق العاده باحال و احمقانه انجام دادم! ساعت ۱۲ شب بلند کردم رفتم یر چهار راه مرکز شهر دزفول ، خیلی شلوغ بود و هوا هم بس نانردانه سرد بود و ماه پشت ابر بود و علی گنده فدار کار داشت از سر زمین کشاورزی بر می گشت ....

ها ؟

آها . رفتم یه بستنی قیفی گرفتم از اون بزرگاش ! دقیقا زیر چتر مامورای زحمت کش عزیزمون در نیروی انتظامی نشستم و وای که چه حالی داد. یه ۵ دقیقه ای که گذشت و یه ۱۰ - ۲۰ تایی موتوری هی اومد جلو روم تک چرخ و ویراژ و ترمز و از اینا جلو روم انجام داد دیگه آخرایی بستنی بودم که ناگهان ...

دیدم یه نفر داره صدا میزنه!!! برگشتم دیدیم از تو کیوسک نیروی انتظامی یه نفر می گه " بیا اینجا " .

ای بابا گرفتنم! خونسردی خودمو حفظ کردم و بهشون گفتم : " بفرما بستنی !!!"

ادامه داستان در برنامه بعد...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:30  توسط علی  | 

بنزین تموم شد!

 

امروز ظهر از دانشگاه داشتم بر می گشتم خونه یهو دیدم یکی از هم کلاسی ها هم داره می ره خونه. چون باهاش رودربایسی داشتم راهمو به سمت دستشویی ها کج کردم. گفتم تا من میرم از عذاب وجدان راحت می شم اونم سوار تاکسی می شه و میره دیگه.

وقتی از دستشویی اومدم بیرون دیدیم هنوز سر خیابون وایساده ! هی ماشینا بوق میزدن و هی اون سوار نمی شد! بالاخره یه تاکسی نگه داشت و سوار شد!

منم با خیال راحت رفتم سر خیابون و سوار اولین تاکسی شدم که واسم نور بالا زد.

هنوز چند صد متری از دانشگاه دور نشده بودیم که ناگهان...

بله تاکسی وایساد و یه خانم کاملا با شخصیت سوار شد. که از قضا همون همکلاسی ما بود.

تا منو دید خندید و گفت : یه ماشین سوار شدم بنزین تموم کرد . منم تو دلم گفتم که : " اینم از شانس بد منه. ! " و به اون گفتم : " اینم از شانس بد شماست!"

خلاصه تو ۵ دقیقه ای که باهم سوار تاکسی بودیم از کلی چیزا حرف زدیم. از ریاضی ۱ گرفته تا دعا سر نماز برای ۱۰ ترمه نشدن اون خواهر محترم!!! آخر سر هم که طبق معمول همیشه در هم مسیر شدن بنده با همکلاسی ها خانم کرایه رفت تو پاچم .  ولی خوب کلی از خاطرات دوران بچگی دانشجویی دوتامون زنده شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:52  توسط علی  |