چقد از آدمای مفت خور متنفرم. بعد از ۱ ماه که برا این پروژه لعنتی زحمت کشیدم یه دفه یه نفر بیاد با هزار ترفند ازت بگیرتش که کپ بزنه ! اگه ذره ای برا این پروژه زحمت کشیده بود دلم ناراحت و عصبانی نمی شدم. دیشب بعد از اینکه پروژه رو بهشون دادم اونقد عصبانی بودم که می خواستم بزنم هر چی نوشتم رو پاره کنم و قید این درس رو بزنم. باید اونقد عرضه می داشتم که پروژه رو بهشون نمی دادم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:14  توسط علی
|
پشت فرمون ٬ پای پروژه و ... هیچ وقت یاد آوری خاطرات گذشته واسم مثل این روزا عذاب آور نبوده!
فک می کردم حرفایی که به هیشکی نمی شه گفت رو می تونم اینجا بگم. ولی برا نوشتن اصلا حس خوبی ندارم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:30  توسط علی
|
هیچ وقت در موردش از بابا چیزی نشنیدم .می دونستم ، یعنی یه چیزایی شنیده بودم ولی از این و اون . اولین بار با پسر عومم رفتم. وقتی رسیدیم هر دوتامون نشستیم و فاتحه دادیم. ولی نه من سوالی پرسیدم نه اون چیزی گفت! شاید اون هم چیز زیادی نمی دونست. ولی لااقل می دونست قبرش کجاست.
نمی دونم چرا همیشه حس کردم نباید چیزی بپرسم یا اینکه در موردش با کسی حرف بزنم. شاید به خاطر رفتار بابا بود. گاهی وقتا فکر می کنم که می شه مثل فیلما رفت و مثلا حقیقت رو فهمید. حتما هم محله ای های قدیم یه چیزایی می دونن. اصلا پدر و مادر مامانم که اون موقع ها با خانواده مامانم همسایه بودن حتما خیلی چیزا میدونن.تازه با اونا هم خیلی راحتم . آره می شه فهمید.
یادم میاد اواخر قبل از اینکه مادر بزرگم فوت کنه ( مادر بابام ) چند بار با مامانم در این مورد صحبت کردن. مادر بزرگم می گفت که از طرف کمیته اومدن دم خونه گفته بودن که اونی که بهش شلیک کرده و فرمانده اش رو گرفتن . جمله مادر بزرگ خوب یادمه که " بهشون گفتم که نکشینش اونم زن و بچه داره "
خیلی کم پیش اومده که مامان در موردش حرف بزنه اونم پنهانی و مبهم. ولی یه بار ازش شنیدم که عمو با بابام رفتار خوبی نداشته. حتی بابا مجبور شده که چند سال از خونشون بره و پیش خاله اش تو یه شهر دیگه زندگی کنه و سختی های زیادی کشیده .
با اینکه زندگی یه فیلمه ولی تو این فیلم من نمی تونم برم دنبال حقیقت!
یادم نیست آخرین باری که رفتم سر خاکش کی بود ولی یادم هست که رو قبرش نوشته بود :
نامم بهمن ...
شهادتم در سال هزارو سیصد و پنجاه و هفت ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 13:36  توسط علی
|