۱۷:۲۵ من همینجور خیره به صفحه موبایل.
وقتی چشمامو باز کردم یهو هول شدم. همه چی برام ناشناخته بود. سعی کردم خودم رو کنترل کنم. خوب نگاه کردم این ور اون ور . یهو یه چیزی بهم آرامش داد. خیره موندم به یه نگاه . چهار تا چشم که به همدیگه قفل شده بودن!!
۱۷:۳۵ من همینجور خیره به صفحه موبایل.
انگار این آرامش چندان دوام نداشت.باید می رفتم دنبالش ! شروع کردم به دویدن. خیلی تند می رفت .انگار می خواست از دستم فرار کنه . می ترسیدم. از اینکه نرسم بهش. از اینکه جا بمونم . و دوباره اون حس تنهایی و رها شدن توی این زمین ، تنها ......
۱۷:۴۰ من همینجور خیره به صفحه موبایل.
می ترسیدم . از اینکه برسم بهش ولی روش رو از من برگردونه . از اینکه بگه دیگه تموم شد. نوبت تو همون یه بار بود. باید همون یه بار تمام وجودت رو فریاد می زدی ! نباید می ترسیدی . نباید سکوت می کردی.و دوباره اون حس تنهایی و رها شدن توی این زمین، تنها ......
۱۷:۴۵ من همینجور خیره به صفحه موبایل.
می ترسیدم. از اینکه بهش برسم و دوباره اون نگاه .دوباره چهار تا نگاه که تو همدیگه قفل بشن. می ترسیدم . اگه اینطور می شد باید نگهش می داشتم. نمی تونستم. خیلی سنگین بود. برای چند لحظش رو نتونسته بودم تحمل کنم تا چه برسه که می خواستم نگهش دارم. و اگه نمی تونستم. دوباره اون حس تنهایی و رها شدن توی این زمین ، تنها .....
۱۷:۵۰ من همینجور خیره به صفحه موبایل.
گاهی تند میرم و گاهی آهسته . نزدیکِ نزدیک می شم .ولی سرعتم رو کم می کنم.ولی همینطور دارم میدوم...
۱۷:۵۵ من همینجور خیره به صفحه موبایل.
خسته می شم . از اینکه ایقدر دویدم. از اینکه نتونستم بفهمم باید چیکار کنم. خسته شدم. خسته شدم . خسته شدم.خسته شد. خسته شدم.
۱۸:۰۰ من همینجور خیره به صفحه موبایل .
خسته شدم. گریه کردم. هیشکی نفهمید. خودم هم باورم نشد. به خودم دروغ گفتم. گریه کردم. هیشکی نفهمید.
۱۸:۰۵ من همینجور خیره به صفحه موبایل.
جایی برای فرار کردن نبود. حتی مرگ و سفر به اون دنیا. مشکل از این دنیا نبود. مشکل از من بود. از من .
۱۸:۱۰ من همینطور خیره به صفحه موبایل.
چیزی برای گفتن ندارم . دیگه حتی قدرت حرف زدن و گریه کردن هم نیست. هیچی نمی بینم . به زور چشمام رو باز نگه می دارم. نمردم ولی زنده هم نیستم...
۱۸:۱۳ انگار یه مسیج برام اومده .باید بازش کنم. باید آخرین حرفای یه نفر دیگه رو هم بخونم...
نوشته :
خداحافظ.
گاه خسته می شوم. چه از زمین ، چه از زمان.
از این زمین که هر که دیده ام در آن بجر جفا نمی کند.
از این زمان که بگذرد و نگذرد مرا عذاب می کند.
از این زهیر لعنتی که روز و شب به حال خود ، مرا رها نمی کند.
گاه خسته می شوم...
.
.
.
از این که نمی تونم این شعر مزخرف رو کامل کنم.