تبليغاتX
ناگفته ها

ناگفته ها

از گفتن آنچه که می خواهیم نترسیم!

یه جای دیگه...

نگاها فرق می کنه انگار. هوس نیست. گناه نیست!! شاید من اینجور فکر می کنم.

فقط رفتم که کارمو انجام بدم و برگردم. ولی موندم. نشستم. فکر کردم. خیلی آروم بود. به همه چی می شد فکر کرد. به همه چی.

حتی به نگاههایی که هنوز هم باورم نمی شه که دروغ بود.

شاید اینجا هم حس این نگاه ها دروغ باشه. ولی مهم نیست. آرمش داره ...

بلند شدم که برم . از در رفتم بیرون . پشیمون شدم . برگشتم.

من تقدسش رو دوست دارم.تنهایی در کار دیگرانش رو دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:5  توسط علی  | 

دنیا برایت کوچک بود

 

این روزا آشفتم . آشفته تر از اونی که فکرش رو بکنید!

بی خوابم .

ترسو.

احمق.

بدنم خستست بی اینکه کاری کرده باشم. ولی عقلم خستست چون بیش از ظرفیتش ازش کار کشیدم.

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : چند مدت اطلاعیه چهلم فوت یکی از آشنا ها که خود... کرده بود رو دیدیم. البته مدت ۳ - ۴ ماهی ازش گذشته بود. بالاش نوشته بود :

" رفتی چون دنیا برایت کوچک بود "

افتاده رو زبونم الان .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:19  توسط علی  | 

یادداشت های یک احمق

احمقانست!

بی اینکه حتی بخوام فکرش رو بکنم.

زندگی ...

فریب این و اون رو خوردن!ساده بودن!فکر کردن!

احمقانست!

حتی نمی تونم فکرش رو بکنم!

خدا و خرما رو با هم خواستن!

احمقانست!

اینکه دیگه بخوام منتظر بمونم!

احمقانست!

انتظاری از کسی داشتن ! حرف نزدن و حرف زدن ! تحقیر شدن!

احمقانست!

.

.

.

احمقانست که خودمم نمی تون درک کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:27  توسط علی  | 

..

...

.....

.........

...........

...................

مرگ . نقطه پایان!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 6:24  توسط علی  | 

بازم پرایدمون!

 

امروز با داداشم رفتیم کارخونه سیمان واسه کار آموزی.وقت برگشتم من پشت فرمون بودم . یهو دیدم صداهای عجیب غریب داره از تو کاپوت میاد.همچین انگار اونطرفا عروسی بود.زدم کنار نگاه کردم دیدم که بله .... تسمه بریده بود و تو دم و دستگاه موتور گیر کرده بود!

ساعت ۱۲ ظهر وسط گرمای خوزستان وایسادیم درستش کردیم. حسابی سوختیم. پرایدمون....

یه نکته اخلاقی هم دارم واستون از طرف پدر عزیزم. امشب بابام خودش ظرفا رو شست. بعدش هم به مامانم گفت که چون می خواستم تو مصرف آب صرفه جویی بشه خودم شستمشون!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:53  توسط علی  | 

پرایدمون!

امروز بعد از تقریبا ۳ ماه نشستم پشت فرمون ماشین بابام.پرایدمون ...

کولر رو روشن کردم و هی گاز دادم. بیچاره ماشین خیلی وقت بود که اینجوری گاز نخورده بود. تازه تونستم رکورد هم بزنم و تو خیابون وسط شهر ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت ( اونایی که ماشین حساب الجبرا دارن بشینن به واحد های دیگه هم حسابش کنن و بهم خبر بدن ).

اصلا حواسم به گشت نامحسوس نبود ( منظورم پدر عزیزمه  ) . اگه می فهمید خوابوندن ماشین که سهله ، احتمالا گواهینامم رو سوراخ می کرد !!!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : حس خوبی ندارم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:0  توسط علی  | 

پروژه

 

سلام

دیروز کامل رو پروژه کار می کردیم. البته من همزمان مثل همیشه رو چند تا پروژه کار می کردم. که اون چند تای اضافیش تو مخم بود.

۲ تا اشتباه کردم قبلا که هر وقت یادش می افتم صد تا فحش به خودم می دم.اول اینکه وقتی بابام گفت علی بیا تا واست لب تاپ بگیرم قبول نکردم و دوم سیستمی رو که داده بودم برام ببندم تو آخرین لحظات بی خیال شدم.

برا تابستون برنامه ویژه ای دارم.امیدوارم بتونم اجراش کنم.

خواستم چندتا چرت و پرت بنویسم . به خاطر همین نوشتم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 9:42  توسط علی  | 

به همین سادگی

 

این جعبه ی آهنی چقد سنگینه. خودش که ۵۰ کیلو بیشتر نداشت. لعنتی . کمرمون زیرش خم شد. بزاریمش همینجا. خوبه . دو تا دستشو بگیر من دو تا پاشو می گیرم. خوب مشکلی نیست. بندازش این تو ....

بقیش با کارگراست. پولشون رو بدم و ما دیگه بریم ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:13  توسط علی 

برای هیچکس مهم نیست.

 

۱۷:۲۵  من همینجور خیره به صفحه موبایل.

وقتی چشمامو باز کردم یهو هول شدم. همه چی برام ناشناخته بود. سعی کردم خودم رو کنترل کنم. خوب نگاه کردم این ور اون ور . یهو یه چیزی بهم آرامش داد. خیره موندم به یه نگاه . چهار تا چشم که به همدیگه قفل شده بودن!!

۱۷:۳۵  من همینجور خیره به صفحه موبایل.

انگار این آرامش چندان دوام نداشت.باید می رفتم دنبالش ! شروع کردم به دویدن. خیلی تند می رفت .انگار می خواست از دستم فرار کنه . می ترسیدم. از اینکه نرسم بهش. از اینکه جا بمونم . و دوباره اون حس تنهایی و رها شدن توی این زمین ، تنها ......

۱۷:۴۰ من همینجور خیره به صفحه موبایل.

می ترسیدم . از اینکه برسم بهش ولی روش رو از من برگردونه . از اینکه بگه دیگه تموم شد. نوبت تو همون یه بار بود. باید همون یه بار تمام وجودت رو فریاد می زدی ! نباید می ترسیدی . نباید سکوت می کردی.و دوباره اون حس تنهایی و رها شدن توی این زمین، تنها ......

۱۷:۴۵ من همینجور خیره به صفحه موبایل.

می ترسیدم. از اینکه بهش برسم و دوباره اون نگاه .دوباره چهار تا نگاه که تو همدیگه قفل بشن. می ترسیدم . اگه اینطور می شد باید نگهش می داشتم. نمی تونستم. خیلی سنگین بود. برای چند لحظش رو نتونسته بودم تحمل کنم تا چه برسه که می خواستم نگهش دارم. و اگه نمی تونستم. دوباره اون حس تنهایی و رها شدن توی این زمین ، تنها .....

۱۷:۵۰ من همینجور خیره به صفحه موبایل.

گاهی تند میرم و گاهی آهسته . نزدیکِ نزدیک می شم .ولی سرعتم رو کم می کنم.ولی همینطور دارم میدوم...

۱۷:۵۵ من همینجور خیره به صفحه موبایل.

خسته می شم . از اینکه ایقدر دویدم. از اینکه نتونستم بفهمم باید چیکار کنم. خسته شدم. خسته شدم . خسته شدم.خسته شد. خسته شدم.

۱۸:۰۰ من همینجور خیره به صفحه موبایل .

خسته شدم. گریه کردم. هیشکی نفهمید. خودم هم باورم نشد. به خودم دروغ گفتم. گریه کردم. هیشکی نفهمید.

۱۸:۰۵ من همینجور خیره به صفحه موبایل.

جایی برای فرار کردن نبود. حتی مرگ و سفر به اون دنیا. مشکل از این دنیا نبود. مشکل از من بود. از من .

۱۸:۱۰ من همینطور خیره به صفحه موبایل.

چیزی برای گفتن ندارم . دیگه حتی قدرت حرف زدن و گریه کردن هم نیست. هیچی نمی بینم . به زور چشمام رو باز نگه می دارم. نمردم ولی زنده هم نیستم...

۱۸:۱۳ انگار یه مسیج برام اومده .باید بازش کنم. باید آخرین حرفای یه نفر دیگه رو هم بخونم...

نوشته :

خداحافظ.

گاه خسته می شوم. چه از زمین ، چه از زمان.

از این زمین که هر که دیده ام در آن بجر جفا نمی کند.

از این زمان که بگذرد و نگذرد مرا عذاب می کند.

از این زهیر لعنتی که روز و شب به حال خود ، مرا رها نمی کند.

گاه خسته می شوم...

.

.

.

از این که نمی تونم این شعر مزخرف رو کامل کنم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:23  توسط علی  | 

حتی یه نگاه!

 

دیشب جشن فارغ التحصیلی بچه های ۸۳ دانشگاهمون بود. با اینکه خیلی زوده واسه ما ولی خیلی دلم گرفت. یه روز شروع کردم . با ناامیدی . ولی ادامه دادم.بدو ، برو ، این ور ، اونور ، واحد بگیر ، واحد بیفت . التماس کن . ناراحت شو ، خوشحال شو ، بی خیال شو و....

حتی یه لحظه هم واینساد ، برا هیچکدوممون . زمان رو میگم.

شاید بگیم خاطرست همش ، ولی نیست. بهش می گن گذشته !

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱ :

پ ن ۲ : خودم یه روز گفتم نگام نکن . حالا هم خودم میگم " حتی یه نگاه!!! "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:20  توسط علی  | 

علی

 

بعد از مدت ها یه پست شاد خواستم بنویسم تقریبا دیگه آخراش بودم که یهو برق دانشگاه کملت قطع شد . هم خودم رفتم هوا هم پستم.

دیشب بعد از مدت ها خواستم ......الان هم یکی از دوستام اومد دنبالم گفت بریم که آزمایشگاه ترمو تشکیل شده . مثل اینکه قسمت نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:16  توسط علی  |