- علی .
* و من داشتم ظرف ها را می شستم .
این آخرین حرف او بود و دیگر هیچ نگفت و من نیز !
بعد از آن فهمیدم که هنوز هیچ نفهمیده ام . هنوز همانم که بودم . هیچ عوض نشده و من به ظاهر تغییر کرده ام!
رفت و من باز به سراغ همانی رفتم که بودم.
احساس یک گاف بزرگ . یک فکر احمقانه . نابودی .
نمی دانم این همه حس نا امیدی و ناتوانی را از کجا آورده ام .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
- نمی دونم باید خوشحال باشم که دروغ نگفتم یا ناراحت . می تونستم خیلی راحت دروغ بگم و شاد باشم . مسخره بازی و تفریح کنم و سر کار بزارمش. مثل خیلی ها ! نخواستم ولی یه جورایی خیلی برام سخت بود. می شه گفت نابود شدم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:2  توسط علی
|
الان از سر جلسه امتحان بلند شدم خیلی خیلی خستم ولی چون قول دادم می نویسم:
* ببین محمد با شناختی که من از تو دارم . می دونم کارتون به کجا می رسه .
- قرار نیست به جایی برسه علی جون !
* شاید تو یادت نباشه ولی من روزای اول آشنایی تو و ندا رو خوب یادمه . همون روز بهت گفتم که زودتر از اونی که فکر می کنی ندا به تو علاقمند می شه . و همینطور تو به ندا .
- یادمو نمی یاد .
* خوب مهم نیست . فکر می کنی آخرش چی می شه ؟
- نمی دونم . شاید آخر خاصی نداشته باشه ! اصلا قرار نیست چیزی بشه .
* ندا هم اینطور فکر می کنه ؟
- ...................
- خوب حالا از من چی می خوای ؟
* رهاش کن محمد !
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد ها از محمد درباره ندا پرسیدم.گفت که از هم جدا شدم . یعنی مجبور شدن . خانواده هاشون مخالفت کردن . از طرفی برا ندا مرتب خواستگار میاد و رد می کنه . تحت فشاره . می گفت ندا چند دفه پشت تلفنی گریه کرده . گفته که حسته شده !
با شنیدن این حرفا از محمد دلم برا ندا خیلی سوخت . آخه محمد اون موقع یه دوست جدید پیدا کرده بود. تازه به خود ندا هم گفته بود. ندا این وسط نابود شد !
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:11  توسط علی
|
یکی بود یکی نبود!
من بودم و تنها بودم ( نبودم ولی بودم !! ) و یه عالمه افکار جور واجور!
دوباره وقت خواب ! یکی بود یکی نبود و یه قصه ی طولانی تا صبح . پیش از چشم بستن. با چشم های نیمه باز . حین چشم بستن و دوباره با چشم های نیمه باز. خیالات و داستان های مختلف .
آخرش هم باید میثم رو ببینم که داره سیگار می کشه ! و تا تنها می شیم باز هم می خواد از نرگس بپرسه !
داستان فعلا تعطیله تا شب.
ولی اگه تنها بشم ! اینبار هیچ وقت تموم نمی شه .
اون موقع که صبح تا شب استراحت داشتم هر چی بود پاک می کردم. ولی الان می شم یه کاغذ چرک نویس.
باز هم من تو خونه تنها شدم. دوست دارم تنها باشم . تنهای تنها !
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:10  توسط علی
|
ببخشید ! اشتباه کردم.
خوب منم یه آدمم مثل همه ی آدمای دیگه .کم یا زیاد همه ما اشتباه می کنیم . اونقدری شهامت دارم که بگم اشتباه کردم و از این بابت خیلی خوشحالم. وقتی کسی چیزی رو بهم تذکر می ده . یا بهم می گه تو فلان رفتار یا حرفت اشتباه کردی ، در موردش فکر می کنم. و حتی اگه به نظرم طرف اشتباه کرده باشه و کار من درست باشه ، از اون به بعد در مقابل اون طرف جاوب احترام رو رعایت می کنم و سعی می کنم تذکرش رو رعایت کنم.
نمی ترسم . از این که با معذرت خواهی از اشتباهم تحقیر بشم. مهم اینه که بتونم خودم رو اصلاح کنم. والبته یگران هم از اشتباه من بگذرن.
ولی ..........
خیلی وقتا تو این کار موفق نبودم. یعنی نتونستم خودم رو اصلاح کنم. و بخشش از طرف دیگران شاید همیشه شامل حالم نشه .
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:29  توسط علی
|