تبليغاتX
ناگفته ها

ناگفته ها

از گفتن آنچه که می خواهیم نترسیم!

وقتی که بخوام مچ بگیرم...

بعضی ها رو  دیدین اصلا نمی فهمن چیکار میکن و از طرفی یه کارایی می کنن که ملت دهنشون وا می مونه . البته تعجبشون به خاطر اینه که باورشون نمی شه که طرف اینقدر خر باشه !!!!!

امروز با پسر خاله ام ( همونی که دانشگاه آبادان درس می خونه ) داشتیم با ماشین چرخ می زدیم که یهو گفت علی اونجا رو ببین !!!!

خدای من ………

یکی از آشناهای نزدیکمون که هم سن و سال خودمونه با دوست دخترش!، سوار موتور!، تو خیابون بودن!!!

بین خودمون بمونه تنها کسی که تا حالا اونو با دوستش ندیده بود من بودم و خواجه حافظ شیرازی!!!

 البته خانوادش هم فکر می کنن که صب تا شب کلاس درسی میره بیچاره . جالب اینه که این پسره اصلا نمی فهمه که داره چیکار میکنه اصلا نمی فهمه تابلو شدن یعنی چی  ( خودمم نمی دونم !! ). یه جاهای با هم دور می زنن ، مثلا از خیابون جلو خونه ما رد می شن!

می گفتم،

با دیدنش یه لحظه جو گیر شدم و ( از اونجایی که علاقه ی خاصی به مچ گیری دارم ) خواستم ترمز دستی رو بکشم ، ماشین رو بچرخونم و برم دنبالشون .............

بعد نگاه کردم دیدیم خیابون یه طرفست !!!

 

 

پی نوشت 1 : نوشته های بالا هیچ ربطی به نظر من درباره رابطه ی دختر و پسر نداره . اصلا من هیچ نظری در این باره ندارم.

پی نوشت 2 : حرکت به سمت دزفول ، امشب .هنوز نتونستم به خودم مسلط بشم و استرسم رو کنترل کنم.

پی نوشت 3 : وقتی از یزد داشتم میومدم شیراز ، مچ یه دختر و پسر رو که ته اتوبوس نشسته بودن رو گرفتم اونم ساعت 5/2 شب که همه خواب بودن ! نمی تونستم بخوابم خوب  ( نگفتم خیلی به مچ گیری علاقه دارم !!).

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:0  توسط علی  | 

ظلم بی حساب

 

چرا یه آدم باید اینقدر ظالم باشه که سر یه موضوع کوچولو بخواد یه دعوای بزرگ راه بندازه و چند نفر رو از خودش برنجونه . اونم کاملا بی دلیل!

پ ن : خیلی ناراحتم . خیلی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:26  توسط علی  | 

خونه و اینا

سلام

از وقتی تو حوله ی من یک عدد هزار پا مشاهده شده و مشخص نیست کجا رفته ( از بس ترسیده بودم حوله رو پرتش کردم زمین و نمی دونم کجا رفت نامرد ! ولی خودمونیم شاید هم توهم گرفته باشم !!!! )

داداشم میاد با من تو اون یکی اتاق می خوابه . دیگه صبحا نمی تونم بیام نت . امروز قرار بود ساعت ۷ بیدارم کنه که بیام ولی بیدارم نکرد!!!

بعد از ۱۰ روز تلاش مداوم بالاخره یه خونه پیدا کردیم (ممنون که برامون دعا کردین ) . جاش بدک نیست تقریبا پشت خونه ی احسان ایناست .

اگه بدونین صاحب خونه چند تا شرط گذاشته برامون. تازه یه چک ۲۰۰ میلیون تمونی هم ازمون گرفته که هر وقت خواست بندازتمون بیرون.

از بحث خونه خارج شیم .

می دونین .......

من یه نقطه ضعفی دارم که هر کاری می کنم نمی تونم بپوشونمش. یعنی اگه بخوام بپوشونمش باید یه بخش بزرگی از خوبی هامو بزارم کنار . ( حالا مگه من چقدر خوبی دارم )

راستی ریاضی ۲ که یزد گرفته بودم شدم ۱۲.۵ . خوبه نه ؟!! همش همین ۳ واحد رو داشتم اونوقت اینم از نمرش . البته همین که نخوام دوباره سر کلاس استاد عزیز خودم بشینم خودش خیلیه .

بعدش......

من الان خیلی تشنمه .

 

 

پ ن ۱ : فرزانه خانم کجایی تو ؟!!! آدرسی که بهم دادی نمیاد. نکنه چپکی آدرس دادی!!! راستی ناراحت شدم قبول نشدی .

پ ن ۲ : نمی دونم چرا برا شروع کلاس ها استرس دارم !!! شما می دونین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:12  توسط علی  | 

هیسسسسسس........!!!!!!!!!!!

 

الان می خواستم پست بدم داداشم از خواب پا شد و ......

من میرم ساعت ۶ میام اگه خوابم نبرد!!!!!!!!!!

پ ن : یه هزار پا تو حولم بود !!! روح از قالبم خارج شد با دیدنش!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 5:24  توسط علی  | 

بی خانمانان

 

از تمامی کسانی که ساکن اندیمشک و دزفول هستند خواهشمندیم اگر خانه ای جهت کرایه به چند عدد دانشجو ( نسبتا خوب  ) سراغ دارند با ما تماس بگیرند !

 

ستاد دانشجویان آواره .

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:49  توسط علی  | 

از یزد می روم

 

الان از رو جلسه امتحان بلند شدم. اصلا خوب نبود.

ببخشید که این مدت بهتون سر نزدم. ایشالا رفتم خونه جبران می کنم .

و اما توضیح در مورد خدا و عزرائیل :

این اسم هاییه که گذاشتیم رو دو تا از هم اتاقی ها مون. اینقدر بهشون میاد که همه تو دانشگاه به این اسم می شناسنشون. در مورد خدا یه پست کامل دارم ولی الان زوده.

الان عجله دارم باید برم .  باید یه کم سوغات بخرم . می گن سوغات یزد باقلوا و پشمک و قطاب و این جور چیزاست . باید خوشمزه باشه نه ؟!!! 

کسی سوغات نمی خواد!؟؟

فعلا با اجازه ........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن :

- خونمون رو تو اندیمشک دزد زده و اسپیکرا رو برده

- هنوز نتونستیم که خونه ی جدید برا این ترم کرایه کنیم . فکر کنم بازم دربدر بشم

- یه ساله که قراره برام رم موبایل قیمت بگیرن

- واقعا خستم . از اول سال تا الان فقط ۷ روز خونه بودم .

 - دلم نمی خواد برگردم خونه .( اشتباه نشه ، هیچ دلخوش اینجا ندارم که پا بندم کنه )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:30  توسط علی  |