+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:0  توسط علی
|
چرا یه آدم باید اینقدر ظالم باشه که سر یه موضوع کوچولو بخواد یه دعوای بزرگ راه بندازه و چند نفر رو از خودش برنجونه . اونم کاملا بی دلیل!
پ ن : خیلی ناراحتم . خیلی.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:26  توسط علی
|
سلام
از وقتی تو حوله ی من یک عدد هزار پا مشاهده شده
و مشخص نیست کجا رفته ( از بس ترسیده بودم حوله رو پرتش کردم زمین و نمی دونم کجا رفت نامرد
! ولی خودمونیم شاید هم توهم گرفته باشم !!!! )
داداشم میاد با من تو اون یکی اتاق می خوابه . دیگه صبحا نمی تونم بیام نت
. امروز قرار بود ساعت ۷ بیدارم کنه که بیام ولی بیدارم نکرد!!!
بعد از ۱۰ روز تلاش مداوم بالاخره یه خونه پیدا کردیم (ممنون که برامون دعا کردین
) . جاش بدک نیست
تقریبا پشت خونه ی احسان ایناست
.
اگه بدونین صاحب خونه چند تا شرط گذاشته برامون
. تازه یه چک ۲۰۰ میلیون تمونی هم ازمون گرفته که هر وقت خواست بندازتمون بیرون
.
از بحث خونه خارج شیم .
می دونین .......
من یه نقطه ضعفی دارم که هر کاری می کنم نمی تونم بپوشونمش. یعنی اگه بخوام بپوشونمش باید یه بخش بزرگی از خوبی هامو بزارم کنار . ( حالا مگه من چقدر خوبی دارم
)
راستی ریاضی ۲ که یزد گرفته بودم شدم ۱۲.۵
. خوبه نه ؟!! همش همین ۳ واحد رو داشتم اونوقت اینم از نمرش
. البته همین که نخوام دوباره سر کلاس استاد عزیز خودم بشینم خودش خیلیه
.
بعدش......
من الان خیلی تشنمه
.
پ ن ۱ : فرزانه خانم کجایی تو ؟!!! آدرسی که بهم دادی نمیاد
. نکنه چپکی آدرس دادی
!!! راستی ناراحت شدم قبول نشدی
.
پ ن ۲ : نمی دونم چرا برا شروع کلاس ها استرس دارم !!! شما می دونین
.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:12  توسط علی
|
الان می خواستم پست بدم داداشم از خواب پا شد و ......
من میرم ساعت ۶ میام اگه خوابم نبرد!!!!!!!!!!
پ ن : یه هزار پا تو حولم بود !!! روح از قالبم خارج شد با دیدنش!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 5:24  توسط علی
|
از تمامی کسانی که ساکن اندیمشک و دزفول هستند خواهشمندیم اگر خانه ای جهت کرایه به چند عدد دانشجو ( نسبتا خوب
) سراغ دارند با ما تماس بگیرند !
ستاد دانشجویان آواره .
+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:49  توسط علی
|
الان از رو جلسه امتحان بلند شدم. اصلا خوب نبود.
ببخشید که این مدت بهتون سر نزدم. ایشالا رفتم خونه جبران می کنم .
و اما توضیح در مورد خدا و عزرائیل :
این اسم هاییه که گذاشتیم رو دو تا از هم اتاقی ها مون. اینقدر بهشون میاد که همه تو دانشگاه به این اسم می شناسنشون. در مورد خدا یه پست کامل دارم ولی الان زوده.
الان عجله دارم باید برم . باید یه کم سوغات بخرم . می گن سوغات یزد باقلوا و پشمک و قطاب و این جور چیزاست . باید خوشمزه باشه نه ؟!!! 
کسی سوغات نمی خواد!؟؟
فعلا با اجازه ........
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن :
- خونمون رو تو اندیمشک دزد زده و اسپیکرا رو برده 
- هنوز نتونستیم که خونه ی جدید برا این ترم کرایه کنیم . فکر کنم بازم دربدر بشم
- یه ساله که قراره برام رم موبایل قیمت بگیرن
- واقعا خستم . از اول سال تا الان فقط ۷ روز خونه بودم . 
- دلم نمی خواد برگردم خونه
.( اشتباه نشه ، هیچ دلخوش اینجا ندارم که پا بندم کنه )
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:30  توسط علی
|