تبليغاتX
ناگفته ها

ناگفته ها

از گفتن آنچه که می خواهیم نترسیم!

خدا و عزرائیل

 

تا حالا شده یه حس خیلی نزدیک به خدا و یا حتی به عزرائیل داشته باشید ؟؟!!

خیلی نزدیک ، اونقدر که احساس کنی دوتاشون باهات هم اتاقند .

چه حس بدی که :

از خدا بدت بیاد و از عزرائیل هم بترسی ؟!!!!!!!!

 

پ ن : در مورد پست بالا بعدا توضیح می دم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:14  توسط علی  | 

شاید...

 

یکی از دوستای خیلی خوبم این جمله رو به من گفته :

"اصلا توی این دنیای کوچیک خداحافظی مفهومی نداره"

ممنون از همه ی دوستان که از من خواستن که به کارم ادامه بدم ولی بهتره که یه مدت تعطیل باشم تا ببینم چی پیش میاد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:38  توسط علی 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:29  توسط علی  | 

این آخریشه

نویسنده: مسعود
چهارشنبه 10 مرداد1386 ساعت: 11:44
علی جان وقتی یه نفر یه چیزی رو در مورد یه نفر به دوستش میگه بدون روی حساب دوستیه.نه عاشق چشم و ابروی طرفه و نه وظیفه شه و نه هیچ کوفت زهر ماره !!!
هیچ دلیلی وجود نداره که اون شنونده ی محترم از این اعتماد سو استفاده و کنه و اون مطلب رو هرچقدر هم که مهم نباشه بره و همه جا جار بزنه...خصوصا جلوی کسی که غریبه باشه.
متوجه شدی؟
از دستت به هیچ وجه ناراحت نیستم چون بعد از ماجرای عکس و... انتظار همچین مسئله ای رو داشتم ....از دست خودم ناراحتم که زود.......
هیچی بابا بی خیال.
ولی رسمش نبود علی جون. اصلن درست نبود.
 
این متن کامنت مسعود ِ که برای من نوشته شده . علت اینکه دیگه نمی خوام بلاگ بنویسم هم دقیقا همینه !!
بهتون توصیه می کنم که حتما به وبلاگ مسعود برید و متن دو پست آخرش رو بخونید که واقعا زیبا نوشته شده .
یه توضیح کوچولوی دیگه : من به خاطر اشتباه خودم وبلاگ نویسی رو می زارم کنار.
 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
از تمام دوستان ، که این مدت حسابی اذیتشون کردم معذرت می خوام و امیدوارم که منو ببخشن و سراسر زندگیشون موفقیت به همراه شادی و سلامتی باشه .
یه تشکر اختصاصی هم از مسعود دارم که منو به دنیای شما ( وبلاگ نویسا ) معرفی کرد.
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:4  توسط علی  | 

............

بازم گند زدم به همه چی !!!

به خاطر بی فکری.

لعنت به من !!!!!!!!!!!!

منو ببخش . اصلا آدمی که ظرفیت نداره باید بره بمیره .

من دیگه خفه می شم و وبلاگ هم تعطیل.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:16  توسط علی  | 

ترشی کیلو چنده ؟

 

نتیجه مزاکرات هسته ای من با پدر جوجه قشنگه :

- پدر دختره : مهریه دختر من ۱۰۰۰ تخم طلاست .

- من : تخفیف نمی دین؟

- پدر دختره : نه!!!!!!!!!!!!!!!

- من : دخترتون رو بزارین ترشی . تازه اگه قبلش از تنهایی نمی ره !

نتیجه گیری اخلاقی :

توصیه به همه ی جوجه های جوان و مجرد مثل جوجه زرده :

تا یه دونه جوجه قشنگ دیدین که نباید عاشقش بشین ، 

جوجه زرده عزیزم که رقصتم خیلی خوبه تو اگه زبونم لال روزی ۱ دونه تخم هم بزاری ( بزرگ بشی مرغ می شی یا خروس؟!! ) باید ۱۰۰۰ سال عمر کنی تا بتونی مهریه این جوجه رو بدی . تازه تا اون موقع حتما می شی شتر مرغ.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱ : شب ها تا صبح نمی زاره بخوابم . اعصابم حسابی به هم ریخته !! شما برا بیرون انداختن یه نفر از ذهنتون چی کار می کنید ؟

دریل سراغ نداریی ؟ می خوام باهاش مخم رو سوراخ کنم!!!!!!!!!!!!

پ ن ۲ : متاسفم . برای خودم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 7:38  توسط علی  | 

یه امر خیر در پیشه !!!

 

سلام خانم ٬ می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم :

- بله خواهش می کنم ٬ بفرمایید بشینید !!!

و این شروع ماجراست !!!

چند روز پیش تو دانشگاه داشتم رد می شدم که با یک خانم با شخصیت و خیلی خیلی زیبا مواجه شدم که تنها روی یک نیمکت نشسته بود .

گفتم الان دیگه بهترین فرصته ٬ هیشکی هم این دور و ورا نیست. پس دل رو زدم به دریا و رفتنم جلو.

وای خدای من چقدر مهربون بود. چقدر زیبا بود . چه صدای دلنشینی داشت. چه چشمای آبی و درشتی داشت. چه لب ........ ( بستتونه دیگه پرو نشید )

خیلی با هم صحبت کردیم ٬ از ترم تابستونه ٬ از دانشگاه ٬ از خوابگاه ٬ از شهرمون ٬ از زندگی ٬ از تنهایی ٬ از عشق و ....

 خیلی ناراحت و دپرس بود . می گفت که خیلی احساس تنهایی می کنه .

خیلی سعی کردم بهش روحیه بدم ( هر چی باشه به من می گن بمب روحیه ) ولی فایده نداشت !!!

اون روز ازش خدافظی کردم ولی یه دونه تار مو رو بهش دادم که هر وقت خواست منو ببینه اونو بسوزونه تا من خیلی سریع برم سراغش.

همون شب خیلی فکر کردم که چه طور میشه به اون کمک کرد.

.

.

.

.

بالاخره موفق شدم .

یه دوست دیگه هم داشتم که اونم خیلی تنها بود و نیاز به یک همزبون داشت . اونا می تونستن با هم خوشبخت بشن . جالب اینجاست که شرایطشون هم چقدر با هم جور بود!!!

فرداش وقتی که موبایلم زنگ خورد ٬ ببخشید یعنی تار مو رو آتیش زد !!!٬ رفتم سراغش و باهاش صحبت کردم .

اگه بدونید از پیشنهاد من چقدر خوشحال شد . حتی حاضر شد که عکسش رو هم بده که به رفیقم نشون بدم . منم در عوض عکس رفیقم رو بهش نشون دادم که خیلی هم خوشش اومد. حالا فقط مونده رضایت این رفیق ما !

حدس می زنید این دوست تنهای من چه کسی می تونه باشه !!

.

.

.

.

او کسی نیست جز جوجه زرده !!

تعجب نکنید . اون داره با پست ها و بیان های مختلف می گه که من تنهام و زید می خوام که هیشکی حواسش نیست . من بهش می گم تا علی زندست نگران هیچ چی نباش. سکل من هنوز بنزین داره .

خوب جوجه زرده عزیزم عکسش رو ببین اگه پسندته تا برا خواستگاری ازش وقت بگیرم.

 

                                                        

 

ببخشید یه کم کدر افتاده . آخه با ۶۶۰۰ گرفته شده !!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : همتون سر کار بودید

 

       

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:4  توسط علی  | 

...

 

 ۲ بار کامل نوشتم و بعد خطش زدم .

تنها چیزی که الان به ذهنم میاد و گفتنش برام راحته :

اشتباه کردم و الان دارم ازش فرار می کنم. چون قبلا ازش شکست خوردم ، الان می ترسم جلوش بایستام.

شما جای من بودید و در مقابل این شکست چه می کردید :

شکست در عشق!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:18  توسط علی  |