تبليغاتX
ناگفته ها

ناگفته ها

از گفتن آنچه که می خواهیم نترسیم!

خسته شدم!!!

از کجا شروع کنم .........

 آها ...........

اول از همه ببخشید که دیر آپ کردم . آخه می خواستم یه چیزی بنویسم ولی نمی دونستم چه جوری!

مدتیه از نوع رفتار های خودم خسته شدم . از اینکه خیلی دلسوزم و برا دوستام خیلی بیشتر از خودم ارزش قائل می شم . از اینکه خیلی مهربون بازی درو میارم و جلو دیگران خودمو کوچیک می کنم.

نمی دونم چرا ٬ ولی هر وقت می بینم یکی از دوستام یا بهتر بگم اونایی که من فقط می شناسمشون ( مثلا بعضی از هم کلاسی ها ) ناراحتن خود به خود من هم ناراحت می شم.

نمی دونم چرا هر وقت یه نفر به من محبت می کنه ( خیلی کوچیک هم باشه ) فکر می کنم باید جبران کنم و این کارو می کنم .

نمی دونم چرا همشه خواسته های خودم رو در اولویت دوم قرار می دم و اگه لازم بشه اونا رو نادیده می گیرم.

نمی دونم چرا همیشه توهین های دیگران به خودم رو ٬ نادیده می گیرم. با اینکه هیچ وقت اونا رو فراموش نمی کنم.!

نمی دونم چرا هیچ وقت یه دوست خیلی خوب برام باقی نمونده و همیشه رو حسایتی که از خوشون نشون دادن از هم دور شدیم.

نمی دونم چرا باید تنها کسی باشم که دوستام ( حتی اونایی که خیلی با هم خوب نیستیم ) راز دلشون رو بهش می گن .

نمی دونم چرا ؟؟

نمی دونم ..........

ولی می دونم این جوری بودن رو .............. دوست ندارم.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن ۱ : باور کنید اینقدر از این چرا ها دارم که بنویسم که شاید تا فردا طول بکشه٬ ولی چون می خوام حال داشته باشید که مطلب بخونید بی خیال بقیه شدم.

پ.ن ۲ : تو رو خدا اگه جواب چرا ها رو می دونید بگید . خیلی بهش احتیاج دارم!!

پ.ن ۳: یه سوال دارم که جزو سوال های بالا نیست برا همین اینجا میارمش : نمی دونم چرا تا وقتی به کسی نگفتم گلم٬ بهم نگفته گلم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 12:37  توسط علی  | 

ترافیک !!!!

دو شب پیش با بچه ها تا نصف شب بیدار بودیم . یه نگاه به ساعتم انداختم دیدم ساعت ۳ شده ٬ به دوستام گفتم بلند شید٬!! دیگه وقتشه؟!!!. حالا حدس می زنین وقت چی بود ؟؟؟؟

ها !!!

 فکر بد کردین نه ؟!!

نچ ! نچ ! نچ !

خوب معلومه وقت دستشویی قبل از خواب بود دیگه .!!! آخه دستشویی رفتن قبل از خواب به نوعی واجبه ( اونم برا ما که تا نصف شب حداقل پنج شش لیوان چایی می خوریم )

تا به خودم جنبیدم و بلند شدم ٬ ای داد و بیداد ٬ یه نفر داخله٬ ۲ نفر هم پشت در  ............

تو این لحظه تصور کنید یکی از بچه ها رو  که از سر شب خوابیده ٬ تو خواب و بیداری به زور خودشو تا اونجا رسونده تا وجدان درد شو آروم کنه .....

اگه نمی تونید تصور کنید من کمکتون می کنم ........

نمایش گرافیکی :

ما :  ( نفر چهارم تو دستشویی هستش !!!)

اون :

ما :

اون :

ما :

اون :

ما :

اون :

ما : ( توجه : نفر چهارم از دستشویی اومد بیرون !!!)

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 13:6  توسط علی  | 

بازی ؟

مرسی مسعود جان ٬ ولی....

من تو بازی شرکت نمی کنم.!!!

چرا ؟

چون یکی از پنچ چیزی که احتمالا شما در مورد من نمی دونید اینه که :

دوست ندارم دیگران از چیزایی که دوست دارم برا همیشه فقط و فقط خودم بدونم که دوستشون دارم اطلاع داشته باشند.!!!

می دونید چرا !؟

چون همیشه از اینکه کسی بخواد به و رفتار ها و علاقه هایی که من از جونم هم بیشتر دوست دارم بخنده متنفر بودم !!!

حتی اگر یک نفر باشه .....

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 15:28  توسط علی  |