تبليغاتX
ناگفته ها

ناگفته ها

از گفتن آنچه که می خواهیم نترسیم!

حسش نیست...

 

خواستم امروز یه خاطره ی باحال بنویسم . قبل از اینکه شروع کنم پست مسعود رو خوندم . از شما چه پنهون دپرس شدم و خاطره رو فراموش کردم . ولش کن بابا اصلا حسش نیست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 14:7  توسط علی  | 

اندر حکایت خواجه عبدالله زبرماوی

یکی از بچه های خونه ی ما که اسمش رو هم بالا نوشتم کاردانی معماری دانشگاه آزاد اندیمشک می خونه . چند وقت پیش به من گفت تو درس ریاضی مشکل داره . منم که یعنی بچه درس خون اونجا هستم (ریاضی ۱ رو ۲ بار داشتم ) قول دادم که بهش یاد بدم تا این دفعه مثل دفعه ی قبل با نمره ۳ کله پا نشه . و حالا اصل ماجرا......

این خواجه عبدلله تو درس ریاضی یه کم بیشتر از یه کم مشکل داره !!!٬ یعنی چه طور بگم مادر زادی ذهن خلاقی در ریاضیات داره. و اجداد کبیرش قراره تو اون دنیا با ابوریحان بیرونی محشور بشن.خود خواجه هم قراره بشه خواجه لوئیس عبد لیتهلد و یه کتاب جدید برا تدریس تو دانشگاه بنویسه که انقلابی در زمینه ریاضیات بوجود بیاره.

اینو از کجا فهمیدم !؟ هااااااااااااااااااااااااا الان براتون می گم:

یه بار که داشتم بهش درس می دادم به این سوال سخت برخوردیم :    ؟؟؟؟= (۲-)+(۵-)

من هی می گفتم که جواب میشه ۷- ولی اون می گفت جواب میشه ۳ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا حالا من چه طور به این بفهمونم . هر کاری کردم نتونسم . برا همین از بچه ها کمک خواستم !!. یکی از بچه ها هم این یه پیشنهاد جالب ارائه داد : ( خیلی سادست از سیب و پرتقال استفاده کن )

منم دیدم خیلی خوبه ولی یه مشکل دیگه وجود داشت :

من در حال توضیح ابر سوال بالا: عزیزم نگاه کن ٬ ما پنج تا سیب نداریم ٬  دو تا سیب دیگه هم نداریم  خب حالا چند تا سیب نداریم!!!!؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 10:26  توسط علی  | 

بچه های خونه ( از نوع دانشجویی )

بچه های خونه ی ما بهترین بچه های دنیا هستند . ها ؟؟؟ می پرسید چرا ؟

بچه های ما خیلی باحالن ، همه با هم متحد ، یکصدا ، هم دم ، مونس و..... .

 وقت خوندن همه با هم می خونیم ( مثلا دیشب داشتیم با هم می خوندیم : تنها نذار منووووووووووووووو .... تنهامممممم  نذاااااااااااااااااااااااااااار – با صدای محسن چاووشی بخونید -) .

وقت فوتبال نگاه کردن همه با هم تفسیر و انتقاد میکنیم (به تیم مقابل فـحـ.... میدیم ، از تیم خودمان با مشت و لگد حمایت می کنیم ).

همدیگه رو راهنمایی می کنیم ( تو پیچوندن کلاس ها ، رفتن رو مخ استاد ها و.... ).

همیشه تو غم ها ( عزیزم ناراحت نباش من هم این درس رو بعد 3 بار پاس کردم ) و البته شادی ها (مثلا چند شب پیش عروسی دختر خاله مامان یکی از بچه ها بود ، ما هم تا صبح تو بزن و بکوب داشتیم !!!! ) با هم هستیم .

هیچی برا هم کم نمی ذاریم ( - علی sms  جدید نداری می خوام بفرستم برا .....)

با هم خیلی مهربونیم (- این پولیور من کجاست ؟؟؟ - اونو که حسین پوشیده !!!! )

همیشه با هم غذاهای خوب خوب سرو میکنیم ( مثلا دونگ ساندویچ های پریشب شد 1600 تومن !!!!)

همدیگه رو با اسم های خوب خوب صدا می زنیم ( عبداله ملقب به : خواجه خزه عبداله زبرماوی ، قاسم ملقب به : اشبیخ مک نمنم* ، اسماعیل ملقب به : چوپون ، مصطفی ملقب به : پیشی  و.... )

در هیچ کاری افراط و تفریط نداریم ( - مسلم پشت تلفن « برای بار صدم در 2 ساعت گذشته » : خوب دیگه چیکار میکنی عزیزم !!!!)

همیشه از تفریحات سالم استفاده می کنیم ( والیبال نشسته در اتاق ، چایی غلیظ ، ورق بازی ، قلیون و .... )

 

خلاصه این پیش زمینه رو از بچه های خونه ی ما داشته باشید تا بعدا بیشتر براتون بگم. حالا ما بگید چرا من خوابگاه دانشگاه دولتی رو بی خیال شدم و با دانشگاه آزادی ها خونه گرفتم .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

* درسته این دوست عزیز ما از پشت کوه اومده ولی خوب با هلیکوپتر اومده بیچاره !!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 11:35  توسط علی  |