سووووووووووووووووووت !!!
کارت قرمز!!!؟؟؟
دیروز من و مسعود تو یکی از کلاس ها تنها بودیم . من هم طبق معمول رفتم پای تخته و شروع کردم به نوشتن شعرو ور ....
تو همین حین شروع کردم به خوندن با صدای بلند :
« .... تو رو با رقیب من ، دیده بودن تو جاجرود ، نشسته بودی لب روووووووود ................ 
»
یهو احساس کردم تعدادمون از دو نفر بیشتره !!!!!
برگشتم نگاه کردم دیدم دو تا دختر اونم از نوع هم کلاسی
تو کلاس وایسادن و هاج و واج منو نگاه می کنن. "دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ
" ، این صدای مخ من بود که تو اون لحظه قفل کرده بود. برگشتم و اول تو دلم دو سه تا فحش به مسعود دادم بعد با ایما و اشاره و زبان مریخی ازش پرسیدم : «ایان مدت الطویلون فل کلاسون موجودون ؟؟؟؟؟!!!!
» که ترجمش میشه : اینا خیلی وقته تو کلاسن ؟
مسعود هم گفت آره . من هم گفتم « لعنتان علی الروحان فی الروحین!!!!
» یعنی : ای تو اون روحت !!!.
خوب چیکار می تونستم بکنم . به زحمت خودم رو زدم به کوچه علی چپ !!!
با خجالت تخته رو پاک کردم و با مسعود از کلاس زدیم بیرون.....
البته این سوتی در مقابل سوتی های دیگه خیلی ناچیز بود . یادم باشه از سوتی های دیگه هم براتون بگم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:8  توسط علی
|
سلام
چرا می خندی احسان ؟ هیچی بابا الان رو چهار راه چراغ قرمز رو رد کردم فکر کنم جریمم کرد!.
خنده داره ؟؟؟!!!
فردا بابات خلافی می گیره تنها نفری که سوار ماشین شده هم فقط و فقط تو بودی
.
احسان : 

آره....
چهار سال پیش بود با دوتا داداشم و پسر همسایمون ماشین بابا رو دودر کردیم ( یعنی با التماس ازش گرفتیم
) و رفتیم که بریم دیلم.
چون داداشم که پشت فرمون بود کمربند نبسته بود ٬ آقا پلیسه که از شانس بد ما وقتی که باید خواب باشه بیداره گفت بزن کنار . بعد ۴۰۰۰ تومن گذاشت توی پاچه ی شلوار داداشم . در همین حین ما سه نفر دیگه داشتیم

و داداشم

ولی چند دقیقه بعد ٬ داداشم گفت : ما همه با هم اومدیم گردش پس باید دونگ جریمه رو همون بدیم.
سه نفر با هم : نه ه ه ه ه .
یه نفر اون طرف : آره ه ه ه ه ه .

هزار تومن اون موقع خیلی بو ها .....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 13:40  توسط علی
|
راستی من خیلی شعر می گم ولی همشون رو میندازم دور . می خوام بعضی از اونا رو بذارم رو وبلاگ نظرتون چیه؟
اینم یه نمونش:
در همین نزدیکی ٬ تیری آرام انگار ٬می رود در قلبی
در همین نزدیکی ٬ اشکی آرام انگار ٬ میچکد از چشمی
بقیه هم داره ولی نمی نویسم تا نظرتون رو بگید..............
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 15:26  توسط علی
|
موبایل.............
عجب داستانی داریم ما با این موبایل. امروز تو دانشگاه موبایلم تک خورد. من هم که از تک زدن به شدت متنفرم طبق معمول با غرولند گوشی رو از تو جیبم در آوردم تا ببینم کی این کار خیلی خیلی بد رو انجام داده.شماره رو نگاه کردم ۰۹۱۷٬ بود . یعنی کی میتونه باشه ؟
براش نوشتم شما؟بعد ۱ ساعت جواب داد : شما ؟
گفتم : هااااا
٬ شما تک زدی به من میگی شما!!!!
دوباره بعد ۱ ساعت جواب داد:محمدیار سعادت از چرام

.
اینجا بود که من هنگ کردم. به خودم گفتم از این به بعد هر کی تک زد فقط یه دونه فحش بهش میدم و اصلا گوشی رو از جیبم در نمیارم . آخه هم ضرر داره و هم خطر
.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 15:17  توسط علی
|
سلام
امروز با یه خاطره جدید اومدم.
همین الان از جلسه امتحان میان ترم مبانی برق بلند شدم.به قول یکی از دوستان اگه ما این مبانی رو پاس کردیم باید یه مدرک معادل مهندسی برق هم بهمون بدن
.حالا ما مدرک و نمره بالا و این جور چیزا نخواستیم ، کاشکی پاس بشه.
و اما خاطره ی امروز مربوط میشه به اولین باری که امتحان گواهینامه دادم.هیچ وقت یادم نمیره.همه دوستام داشتن حسابی برا کنکور درس می خوندن ولی من ....... آره دیگه ، کسی که همیشه تو کف ماشین سواری باشه ـ اونم از نوع آکروباتیک ـ باید هم بگه : گور بابای کنکور
صبح زود بلند شدم و رفتم پشت در راهنمایی رانندگی که یعنی امتحان آیین نامه بدیم . حالا من ساعت ۶ رفتم و در رو ساعت ۱۰ باز کردن و رفتیم سر جلسه.
خوشبختانه من که از اول دبستان در آزمون های قلم چی ثبت نام کرده بودم
!!!!!!!!! ، هیچ ترسی از امتحان تستی نداشتم.ولی بیچاره یه سرباز که کنار من بود به شدت استرس داشت و حالا چیکار کرد، باشه تا براتون بگم. افسران راهنمایی با نهایت احترام مشغول برگزاری امتحان بودن << آقا خفه شو ، مگه نمی گم ساکت بشینید>> . آره دیگه آیین نامه رو که دادیم ، من قبول شدم ولی اون سرباز عزیز ما از ۳۰ سوال فقط ۱۰ سوال رو جواب داده بود ، حالا درست یا غلطش با خودش.
بعد از آیین نامه رفتیم تا امتحان شهری بدیم ، بماند که از زمانی که وایسادم تا افسر اسم رو بخونه تا زمانی که سوار ماشین شدم ۴ ساعت طول کشید.حسابی کلافه شده بودم که اسمم رو خوندن.
نفر اولی بودم که باید پشت فرمون می نشستم. ۴ نفر هم پشت نشستند و افسر هم کنارم. حالا تو این بین شما بیاین پرتقال فروش رو پیدا کنید.
وقتی نشستم تو ماشین دنده رو چک کردم دیدم گذاشته تو ۱. با خودم گفتم یادم می مونه ، وقتی خواستم روشن کنم دنده رو خلاص می کنم. ولی چشمتون رو بد نبینه ، جلو این همه آدم که ۵ تاشون تو ماشین و یه ۱۰۰ نفری هم بیرون بودن دستم رو بردم به استارت ، استارت رو چرخوندم و
...............
یهو دیدم ماشین مثل تیری که از چله در بره پرید تو هوا. تازه شصتم خبر دار شد که ای وای ....... دنده.تو همین حین یه نگاهی به اطرافم انداختم و صحنه ای رو دیدم که که خیلی بد تر بود. ۱۰۰ نفر بیرون ماشین و ۵ نفر هم داخل و حتی خود افسر ، داشتن سرشون رو تکون می دادن و نچ نچ می کردن.وای که چه خفتی خوردم.حالا این خفت کم نبود که ملت اومده بودن به جای من داشتن به افسره التماس می کردن : - جناب یه فرصت دیگه بهش بده . عجله کرده ، بار اولشه ، بلد نیست و ... - افسره هم با هزار منت گفت باشه روشن کن بریم.ولی نگفت که تو ذهنش می خواد هر طوری هست کله پامون کنه.آره دیگه اینجوری بود ، ولی من که از انگیزه ی بالایی برخوردار بودم ، به خودم گفتم اشکال نداره دفعه ی دیگه . چقر روحیه!!!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 10:15  توسط علی
|
اولین خاطره ای که می خوام بنویسم مربوط میشه به دو هفته پیش که می خواستم از دزفول برم بهبهان .
قرار بود روز دوشنبه برم ، ولی نمی دونستم با چی . اگه می خواستم با اتوبوس برم که جد عزیزم رو مقابل چشمام می دیدم .اگر هم می خواستم با سواری برم که هم 7000 تومن می رفت تو پاچم و هم ........... نه ، حال میداد.
ولی چون وضع مالی زیاد خوب نبود ، بالاخره تصمیم گرفتم با کالسکه ( همون اتوبوس ) برم. ولی ......
یکشنبه شب بود ، آره ، تو خوابگاه بودم که یکی از بروبچ که مدتی بود ازش خبری نبود اومد . بعداز احوال پرسی گفت :« فردا می خوام برم شیراز ، خودم هم تنهام اگه کسی از بچه ها مسیرش می خوره می تونه باهام بیاد.راستش اول ترسیدم باهاش برم چون سابقش زیاد خوب نبود.از طرف دیگه طرف شیرازی بود و اهل حال .دلمو زدم به دریا و گفتم که باهات میام.اونم گفت باشه فردا حدود ساعت 12 میریم.
حالا روز دوشنبست و ساعت هم داره کم کم 2 میشه و من دارم .... نه ندارم، یعنی بگم که دارم هیچ کاری نمی کنم . آره دیگه سر کار بودیم.داشتم محاسبه می کردم که اگر فرض کنیم که حالا حرکت کنیم و 4 ساعت هم تو راه باشیم ساعت 6 میرسیم خونه که ناگهان ، هاتفم ( موبایلم ) بانگ بر آورد . نگاش کردم دیدم که همون دوستمه . پشت خط بهم گفت که بیا بانک ملی من تو صف دریافت ایستادم.من هم که چاره ای نداشتم ، رفتم پیشش.خلاصه بعد از کلی معطلی تو بانک و بعدش هم اینطرف و اونطرف رفتن راه افتادیم.و از حالا قصه شروع شد:
تو بین راه این دوست ما همه کاری میکرد به جز رانندگی . یعنی اینکه تو حین رانندگی همه کاری می کرد.از یه طرف با من حرف میزد ( حرف زدن مشکلی نداره ولی میدونی چه طور ؟ نه نم دونی ! به گونه ای که دهانش با گوش مبارک ما چند سانتیمتری بیش فاصله نداشت ) ، از طرف دیگه داشت با موبایلش بازی می کرد و از اون طرف که اگه تونستی کدوم طرفه پیش من جایزه داری ، داشت با سرعت 150 کیلومتر همه ماشین ها رو درو می کرد. ماشین با حالی داشت .یه پژو 405 فوق العاده تمیز که از سال 81 تا الان فقط 30000 تا کار کرده بود . من هم که چهار فصل سال تو کف ماشین و رانندگی ام داشتم حال می کردم . حالا بین راه هم دو سه بار وایساد تا هندونه و خربزه بگیره و حسابی داشت وقت کشی می کرد . خلاصه با تجربه کردن چند معجزه سرانجام به بهبهان .......... نه تازه به اهواز رسیدم. تو اهواز رفتیم پیش دوست ِ دوستِ عزیزمون که بطور اتفاقی خونشون تو شیلنگ آباد بود . حالا اگه نمی دونین شیلنگ آباد کجاست ، بهتره که از این به بعد هم ندونین. ولی بدونین که اگه ندونین و یهو ندونسته برین اونجا ممکنه که دیگه نتونین که بدونین ها !!! تو نیم ساعتی که اونجا بودیم داشتم با خودم فکر می کردم که براستی اینجا کجاست؟ یا اینکه اینها چه کسانی هستند ؟ و یا اینکه از کجا آمده اند ؟ البته بماند که خودم جواب تمام این سوالات رو می دونستم ! خوب براتون می گفتم ... خدا کمک کرد و ما سالم از اونجا زدیم بیرون . هنوز دو قدم از اونجا دور نشده بودیم که ....... نه اتفاقی نیوفتاد فقط من به دوستم گفتم که : « این کمربند انگار تاب داره » و او پاسخ داد : « نه بابا ، تو ولش کن تا من برات ببندم » . و لحظاتی بعد صدایی به گوش رسید – چق – و این صدا، صدای بسته شدن کمربند بود.حالا رسیدیم به یه سرعت گیر ، دوستم بهم گفت نگران نباش به موقع می رسیم و ماشین رو گذاشت تو دنده یک. چشمتون روز بد نبینه ، دنده یک رو پر کرد ، گذاشت دنده 2 ، دنده 2 رو پر کرد گذاشت دنده 3 ، مشغول پرکردن دنده 3 بود و سرعت حالا چنده ؟ آره دیگه 100 کیلومتر ، که ناگاه به یک سرعت گیر دیگر رسیدیم . حالا چی میشه ؟
با سرعت 100 کیلومتر زد به یه پیکان اونم مدل 57 که دقیقا رو سرعت گیر بود.بعد چی شد ؟ مرا گویی که لحظه ای پدر بزرگ عزیزم را دیدم که برایم دست تکان می دهد ، ولی فرصت نشد ازش بپرسم چطور از اون دنیا اومده دیدار من!!! احساس کردم دارم به شیشه جلو برخورد میکنم که یهو در فاصله ی چند سانتیمتری اون ، اگه صدای – چق - یادتونه .......
حالا صدای مهیب برخورد و گاز خوردن ماشین رو بی خیال ......
خوشبختانه هر دو تامون کمربند بسته بودیم و هیچ آسیبی به بدنمون نخورد ولی مثل اینکه به مخ هامون آسیب جدی وارد اومده بود. تا دو سه دقیقه فقط به هم نگاه می کردیم که این سکوت رو دوستم که انگار در اثر تصادف restart شده بود، شکست و با لهجه شیرازی گفت : « چیطو شد » . تازه شستمون خبر دار شد که یه اتفاقی افتاده !. از تو ماشین نگاه کردم دیدم یه پیکان استیشن در فاصله حدودا صد متری ما ایستاده . بعد دقیق تر نگاه کرد دیدیم که نه مثل اینکه این پیکان عزیزمون تازه استیشن شده یعنی از روز اول استیشن نبوده و وقتی همه اینارو کنار هم گذاشتم تازه فهمیدم که آره . ما این بلا رو سرش اوردیم . از ماشین که پیاده شدیم دیدم دو سه نفر دارن به طرفمون میان و دارن یه چیزایی می گن که من نفهمیدم برا همین اصل حرفاشون رو براتون می نویسم: « خودت مگه سرعت گیر ، زدی چندتا سرعت داری ، خودت زدی ماشین داغون کردی و..... » یه تعدادی هم فحش داد که به علت مسائل اخلاقی سانسور شده . من خواستم فرار کنم که ، اگر جانمان گیرند برای این قوم شایسته است. ولی دوستم که استاد مخ زنی در انواع زمینه ها می باشد ، مخ او را پایین آورد و او را راضی به دریاف خسارت کرد. خلاصه دوستم مجبور شد که اونشب رو تو اهواز بمونه ، ولی رفتم بهبهان و تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وقت ......
(اِ خیال کردید سوار ماشین شخصی نمیشم، نه بابا ، با دوستان اهل دل هم سفر نشوم. )
و حالا پیام های اخلاقی :
1- قبل از مسافرت نحوه انجام آن و نوع اتومبیلی را که سوار می شوید به خانوتده خو اطلاع دهید تا در صورت فوت ، قادر به کشف جسد شما باشند.
2- اگر در پژو 405 می شینید حتما کمربند خو را ببندید ( حتی اگر تاب داشته باشد ).
3- با شیرازی جماعت هم سفر نشوید ، مخصوصا اگر آنها راننده باشند.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:41  توسط علی
|
سلام
از امروز میخوام خاطرات تلخ و شیرین زندگیمو بنویسم .شاید خوندنش برام مهم نباشه ولی وقتی می نویسم خودم لذت می برم.
فعلا.........
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 11:56  توسط علی
|