زنیکه بی همه چیز شوهر داره و نمی دونم چند تا بچه اومده تو اینترنت مخشو داده دست ملت! واقعا چی سرمون اومده؟!
خواب دیده است که دوستش با یک دختر دیگر صحبت می کند و آن دستش یک سیگار است! به دوستش می گویم خوابش درست است؟ می گوید دقیقا!
نمی دانم چرا اینها پشت سر هم رویای صادقانه می بینند!
این روزها زندگی برای من معنی دیگری دارد. میان ترس و دلهره از دنیای اطرافم به این طرف و آن طرف پرت می شوم. نه می فهمم مفهوم خانواده چیست و نه مفهوم دوست! اصلا نمی دانم باید چه کار کنم. تلاش هایم برای تن دادن به روزمرگی، بی اندازه بی نتیجه و ناامید کننده است. می خندم در حالی که دارم از استرس احمقانه درونی ام که دلیل مشخصی هم ندارد دیوانه می شوم.
خدایی دارم که بی او هیچم ولی نمی دانم در مقابلش چگونه باشم. نمازهایم را نمی دانم چگونه می خوانم و البته همین باعث یکی درمیان شدنشان شده است. وضو می گیرم و به کمر روی زمین می خوابم و مهرم را در دستم می گیرم و ترجیح می دهم که به خودم و دنیایم فکر کنم و یا عقده های روزانه ام را به یاد بیاورم. آنقدر اینگونه می مانم تا بی خیالش شوم.
این روزها زندگی برای من مفهوم دیگری دارد. فکر می کنم مثل شخصیت داستان ۱۱ دقیقه هنوز امیدی واهی به عشق* از دست رفته ای دارم که برای روز مبادا نگه داشته بودم!
* عشق به معنی دوستی یا اینجور چیزها نیست.منظورم چیزی است که برای من خیلی خیلی مهم است.
اول از همه باید یه شارژر واسه لب تابم بگیرم. شارژ قرضیش حتی سهمیه بندی سختی که برای استفاده انجام دادم 2 روز بیشتر نمیکشه!
وقتی که احساس کردم نوشتن دارد در وجودم می میرد و وقتی که خواستم نگذارم این اتفاق برایم بیافتد، یادم امد که مدرسه راهنمایی می رفتم که سررسیدی را که یک گوشه بدرد نخور افتاده بود برداشتم و اولین نوشته هایم را آنجا نوشتم. این بود که دوباره رفتم و سر رسیدی را که باز یک گوشه بدرد نخور افتاده بود برداشتم و با خودم آوردمش عسلو-یه. اینبار نگاههای سنگین و مزخرف و حرف های بی خود هم اتاقی ها و بچه های کمپ ( برای وقت هایی که بخاطر زود خواب بودن بچه ها در راهرو و یا لابی مشغول نوشتن هستم ) را به جان خریدم و با مدادی که نوکش بیشتر وقت ها کند است نوشتم. هر وقت که حسش آمد بی اینکه به عواقبش فکر کنم و بی مهابا. بی پاکن هم نوشتم که چیزی را پاک نکنم . اگر لازم شد خطش می زنم.
از دست نوشته های سررسید :
۱۶/۴/۹۰ - ۲۳:۳۱
امروز هم گذشت. اینجا دنیا سیاه و سفید است. این را علیرضا گ گفت و من چقدر با این جمله حال کردم. واقعا در عسلو-یه زندگی سیاه و سفید است. فکر اینکه بخواهم سال ها در این منطقه دور افتاده از دنیای آدم ها دنیایی که در آن دو جنس انسان وجود دارد زندگی کنم ... فکر احمقانه ای به نظر می رسد. امروز هفدهمین روزی است که قرارداد کاری ام را امضا کرده ام.امروز اگرچه مهندس م ( رئیس بنده ) رفت تهران و ما ازاد شدیم ولی فشار کاری مثل روزهای دیگر بر گردن من بود و امروز هم مثل روزهی دیگر در عسلو-یه و مثل روزهای دیگر در دزفول و مثل دوران پیش از خدمت و مثل بقیه روزهای عمرم خسته شدم. درست است که بدم می آید از تکرار این جمله لعنتی که " من خسته ام " ولی خوب حتما خسته ام که تکرارش می کنم. امروز دومین روزی بود که مهدی ع رفته و من مثل بچه ها انگار خیلی زود دلتنگ انسانها می شوم.
